تبليغاتX
دست نوشته های یک آریایی

زندگی سیاسی و اصلی دکتر مصدق، گرچه از نوجوانی او و بعد از مشروطیت  آغاز شد اما در حقیقت از اواسط سال 1299  در نقطه بایسته قرار گرفت. این زمانی بود که  از اروپا برمی گشت، در میانه راه، حاکم فارس شد. از این جا به بعد نه  وزن خانوادگی و نفوذ و دارائی های مادر و  دائی و بستگانش، بلکه درایت خودش در کار بود. از این جاست که رفتار وی را می توان الگو و معیار گرفت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 18:59 |
 متني در ادامه مطلب ميايد كه بهتر است بخوانيد عقده اي بازي هاي ما ايراني ها تهراني و شهرستاني نميشناسد . راننده اي كه ميبيند فردي وسط اتوبان راه ميرود هر چند كل اتوبان خلوت است ولي چون حالا ميداند كه در اتوبان راننده مقصر نيست و عابر در صورت تصادف مقصر است به عابر ميزند و سربازي كه ميداند جواني كه به او گفته اند كه فلاني را بزن تا سرحد مرگ مرد بيچاره را بدون اين كه بداند چه گناهي كرده يا اصلا مزدي بگرد تا بخورد ميزند  و اينجا مردكي ابله با پتك بر سر الاغ ميزند آن يكي مثل يك گرگ به جان بچه هاي يك خرس مي افتد و از آن فيلم ميگيرد به جان خودم ما ها خيلي عقده اي هستيم اين يكي را كه ديگر كار انگليسي ها نيست خودمان   خيلي...................................



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 15:25 |
راستش را بخواهید من هنوز نمی دانم که چرا سوسمار خوردن یک مشکل وحشتناک برای ماست که لابد نشان می دهد که این سوسماری که عربها می خورند، جز در معده بلکه توی شکم و مغز و ذهن همه عربهای دنیا در تمام تاریخ هست و ما بدجوری گرفتار این موضوع هستیم. وقتی قبل از انقلاب در حدود سال 1350 در کرمان زندگی می کردم در آن زمان آنها چیزی می خوردند به نام "چنزو" شبیه سوسک بود یا ملخ، اتفاقا یک بار یکی از آنها را خوردم و خیلی هم بدم نیامد. هنوز نمی دانم که چرا مثلا سوسمار خوردن عرب ها خیلی چیز بدی است و موش و گربه و سگ خوردن چینی ها و تایلندی ها اشکالی ندارد؟ یا مثلا انواع موجودات دریایی که با بوی گند سوشی خورده می شود باعث نمی شود به ژاپنی ها بگوئیم ژاپنی های لجن خوار. لابد دیده اید احساس فرنگی ها را در مورد فسنجان ما که غدایی بس خوشمزه است با قیافه ای که، راستی احمدی نژاد تازگی ها حرف خاصی نزده؟- داشتم حرف احمدی نژاد را می زدم که زمانی به او می گفتند الفنون و فسنجان و کشک بادمجان هم بخصوص مزه کشک برای خیلی از مردم در دنیا مزه عنیفی است. من واقعا نمی دانم که چرا ما ایرانی ها که کله پاچه را با همه مخلفاتش که به نظر اکثر مردم دنیا اصلا چیز جالبی نمی آید می خوریم، اما مثلا به کله ماهی گیلک ها یا سوسمار عرب ها گیر می دهیم و مغزمان هم فقط همین را می گیرد. مطمئنم که ما با مردم سوریه و لبنان خیلی مشکل نداریم، و آنها را جزو سوسمارخورها حساب نمی کنیم، در حالی که حکومت امارات یا عربستان هر چه که باشد، یا مردمش هر چه که باشند، حداقل یک کشور تمیز و مرتب دارند. البته که اعراب در 1400 سال قبل به ایران حمله کردند و خیلی ها را هم کشتند، الهی داغ شان به دل مادرشان بیاید، ولی چرا حالا یادمان افتاده؟ از آن واقعه 1400 سال گذشته است. نه آن عرب این عرب است، نه این ایرانی آن ایرانی. اگر به عنوان شیعه از ظلمی که به ائمه توسط اعراب رفت ناراحتیم، که بیجا می کنیم، ائمه از بیخ عرب بودند، عبیدالله زیاد هم که امام حسین را به شهادت رساند، می گویند ایرانی بود. البته نادرشاه که ما خیلی دوستش داریم و اگر وقت پیدا می کنیم به رشادت و دلیری اش افتخار هم می کنیم لابد انساندوست بوده و به خصوص به حقوق باکرگان توجهی مبسوط داشته است، باز خدا را هزار بار شکر که ما متجاوز نیستیم، اصلا کی بود حمله کرد به هند؟ ما که نبودیم؟ بودیم؟ جواهرات سلطنتی را خودمان از توی جوب آب پیدا کردیم. تازه! اگر هم نادرشاه حمله کرده 400 سال قبل بوده، به ما ربطی ندارد. ما فقط در مورد 1400 سال قبل حساسیت داریم، مغولها هم حالا یک غلطی کردند، اصلا تخم ترکه ای نگذاشتند و در خون ما اثری از آن ها نیست، این ها هشتصد سال قبل آمدند و زدند و کشتند و سوختند و بعد هم رفتند. وگرنه ما که خودمان اصلا از این کارها نمی کنیم. مثلا همین آقای آقامحمدخان قاجار، حالا چند تا سر برید و چند تا چشم درآورد، حالا که مرده، آدم پشت سر مرده ایرانی حرف نمی زند. فقط پشت سر مرده عرب باید حرف بزنیم. مرده عرب و زنده افغانی. همین عرب ها 1400 سال قبل چه برخورد بدی با ما کردند؟ در عوض ما الآن چه برخورد خوبی با افغانی ها می کنیم؟ به آنها می گوئیم دزد و هیز و وحشی و عمله و هزار حرف دیگر. چه کنیم؟ مائی که از کوروش و داریوش نسب برده ایم و تا پریروز نسبنامه درست می کردیم که به اامام جعفر صادق مربوطمان کند با هشت پشت، اما حالا نسبنامه هائی یافته ایم که ما را به داریوش و آتوسا و ماندانا می رساند، مبادا با آخوندها فامیل باشیم. هنر نزد ایرانیان است و بس. تمام تاریخ افغانستان را بگردیم ببینیم یک حافظ مثل ما دارند؟ یا مثلا یک اقبال لاهوری مثل اقبال لاهوری ما دارند؟ یا مثلا یک کمال خجندی در میان همه مردم تاجیک و افغانستان پیدا می شود؟ یا همین سوزنی سمرقندی خودمان، یا بیدل دهلوی که در همین دهلی بندرعباس به دنیا آمده. اصلا مگر اینها همه قبلا مال ما نبودند؟ بده بیاد بینیم بابا! البته روسیه فرق می کند، قراردادی بستیم و تمام شد رفت. روس ها که سوسمار نمی خورند، خاویار می خورند و ودکا، آن هم که مشکلی ندارد. این خارجی ها، یعنی کلا هر کسی که عضو خانواده ما نیست یا همشهری ما نیست، خارجی هستند. کی آدم شدند که ما نفهمیدیم؟ اصلا ما آمریکا را داخل آدم حساب نمی کنیم، یک مشت وحشی اروپایی رفتند سرخپوست های عزیز دل ما را کشتند و حالا هم دارند بقیه شان را تکه تکه می کنند، چند میلیون ایرانی هم رفته اند آمریکا برای نجات دادن بقیه سرخپوست ها، وگرنه ما از همان اول می گفتیم سیاه و سفید برادرند. مثل همین بلال حبشی که خود کوروش دستش را گرفت و گفت بیا اپرای کارمن را بالای مناره اولین بار اجرا کن. ما که هیچ وقت عمرا از این کارها نکردیم. عرب ها یک میلیون نفر از ما را کشتند، حالا آلمانی ها و فرانسوی ها و بلژیکی ها و انگلیسی ها و اسپانیایی ها و پرتغالی ها تمام قاره آمریکا و آفریقا را قتل عام کردند و دهها میلیون نفر و دو رنگ انسانی را نابود کردند و صدها زبان را از بین بردند، خوب، اتفاقی است پیش آمده، مال پانصد سال قبل بود، اگر 1400 سال قبل کشته بودند به آنها هم می گفتیم سوسمارخوار! واقعا و جدی چرا اینقدر از خودراضی هستیم؟ مثلا اگر همین امارات در سی سال گذشته دست ما بود، الآن ویرانه ای مثل بندرلنگه  نبود؟ اگر مکه و مدینه دست ما بود مثل مشهد و قم با خزبازی و بدسلیقگی درب و داغانش نمی کردیم؟ یک کمی واقعگرا باشیم. یک سال ایرانی ها تحصیلکرده ترین مهاجرین آمریکا بودند، الآن دیگر نیستند. اتفاقا عربها و پاکستانی ها و هندی ها جزو تحصیلکرده ترین مهاجرین هستند. ضریب هوشی ما از همه دنیا بالاتر نیست، ضریب هوشی سگ و گربه و موش و سوسمار خورها اندازه ماست. شجاع ترین مردم دنیا هم نیستیم، خودمان هم می دانیم نیستیم، وگرنه اینقدر حسادت نمی کردیم و فحش اختراع نمی کردیم، ولی بخدا مردم خوبی هستیم. مردم مهربانی هستیم، مردم باهوشی هستیم. ما توانایی های زیادی همین امروز، قابلیت بزرگ تحول اجتماعی، قدرت سازگاری خوبی با فرهنگ ها، تاریخ ادبیات درخشان، زبانی بسیار غنی و سرزمینی بسیار زیبا و ثروتمند داریم. چرا به چیزی که داریم افتخار نمی کنیم و به چیزی که نداریم افتخار می کنیم؟ هنر نزد ایرانیان نیست. نه در نقاشی و داستان نویسی و نمایش و مجسمه سازی و موسیقی ما بهترین های دنیا نیستیم، اصلا نه نقاشی به معنای نقاشی داریم، نه مجسمه سازی، نه موسیقی ما به گستردگی و نظم موسیقی در خیلی کشورهاست و نه نمایش و ادبیات داستانی در کشور ما ریشه جدی دارد. ما در شعر برجسته ایم. شاعران ما شاعران بزرگی هستند. نوبل ادبی را انگلیسی های چشم چپ از ما ندزدیدند، اندازه نوبل ادبی نبودیم. نیستیم. آدمی در آن اندازه نداشتیم. صادق هدایت مان خیلی بزرگ بود، اما او هم ضدیهودی و گاهی فاشیست بود. البته امیدوارم زمانی داشته باشیم. سینمای ما در سالهای اخیر رشد کرده، ولی ما فقط یک جایزه اسکار خارجی و دهها جایزه بزرگ جهانی گرفته ایم که می شویم یکی از ده سینمای مهم جهان، آن هم تا چند سال قبل که موج مهمی در سینمای ما ایجاد شد. دروغ و غرور و خشکسالی خیلی چیزهای بدی است. غرورش را خودم گذاشتم که زیادی هوا برمان ندارد

+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 14:49 |

م. صدر- قسمت نوزدهم –  سفر ، غربت ............مرگ

        اين زندگينامه از تولد فريدون شروع شد ، به برخي فراز و نشيب هاي زندگي او پرداخت ، از شهرت و دامادي  او گفت ، قله هاي موفقيت هاي او را درنورديد ، آوازه نامش كه فراتر از مرزهاي خيال سير كرده بودند را شناساند ، خصوصيات اخلاقي او را تشريح كرد ، زندگي بي پيرايه و ساده او را منعكس كرد ، به بن بست هاي زندگيش و دوري از تنها اولادش اشاره كرد ، به صحنه اي كه بي او خالي ماند و افسرد و مرد پرداخت ، از آشنائي ها و دوري ها گفت ، از تنهايي ها و نغمه ني  نقل كرد و ده ها مورد ديگر.  ولي همانطور كه هر طلوع غروبي دارد و هر صبح شامي و در پس هر لبخندي اشكي

 است و هر شادي غم ، زندگي فريدون فرخزاد هم با همه فراز و نشيب هايش بالاخره بايد انتها و پاياني  مي داشت ،  ولي نه چنين انتهاي  درد آور و وحشتناك و نابرابري كه او يكه و   تنها و بي پناه  در برابر سه دژخيم  با انواع چاقوهاي براقي كه براي او دندان تيز كرده بودند و در لباس دوست آمده بودند قرار گيرد ،  كه ميزبان مشغول پذيرايي باشد و ميهمانان  در فكر كشتن او. كه فريدون بدون كوچكترين آمادگي  و آگاهي  قبلي ، بي خبر در برابر آدمكشاني قرار بگيرد كه اولين برش چاقو را از پشت در حالي كه مي رفت برايشان چاي بياورد در قلب  مهربان او فرو كنند و آنرا

 آنقدر بچرخانند تا  آن قامت 191 سانتي متري در مقابل كوتوله هاي سه نفري فرود آيد و به زمين بيفتد و  ناله كنان در خون گرم و پاك خود بغلتد تا واپسين نفس را آه مانند بكشد و اين جهان را براي آناني باقي گذارد كه آنرا مي پرستند ،گويي روز حساب و كتابي نخواهد بود.

          باز گرديم به جايي كه هفته پيش وداع كرده بوديم.

         فريدون با تراشيدن موي سبيل و سر و پوشيدن يك اور كت كهنه و مندرس سوار بر يك اتوموبيل پيكان تا مرز تركيه رفت و شبانه قاچاقچيان پول پرست او را پياده و با عجله و مسافتي با چهارپا تا آنطرف مرز بردند. در شهر دوبايزيد تركيه دوستانش با يك اتوموبيل بنز در انتظارش بودند كه تا آنكارا مسافتي حدود بيست ساعت را يك سره پيمودند و شب را  در آنجا به  استراحت پرداختند و ظهر روز بعد به سوي استانبول براه افتادند. بعد از چند روز اقامت در آن شهر در پي مراجعه به سرگنسولگري فرانسه ويزاي فوري  آن كشور ظرف بيست دقيقه  براي فريدون صادر و با اولين پرواز

 به مقصد پاريس ، استانبول را ترك كرد. هر چه چرخهاي هواپيما از زمين دورتر مي شد گويي اين فريدون بود كه داشت از تمام گذشته اش و خاطراتش و ........................وطنش دور و دورتر مي شد. 

        فريدون در هتلي ارزان قيمت در شهر پاريس  سكونت گزيد تا اينكه دوستي به سراغش آمد و او را به خانه خود برد و در نهايت محبت از او كه خسته روحي و جسمي بود  پذيرايي كرد. گويي اما  اين خستگي نميخواست از او جدا شود  زيرا ديگر شوقي برايش نمانده بود. دو ماهي را آنجا بود تا چهره اوليه خود را بازيافت.                              فريدون در سال 1357 حدود 91 كيلو وزن داشت كه بتدريج لاغر و نهيفتر  شد و در اين زمان در پاريس تنها 64 كيلو از او باقي مانده بود. بگونه اي كه هر كس او را مي ديد در وحله اول فكر مي كرد كه به  بيماري خاصي مبتلا شده است.

      از اين زمان يعني بهار 1360 تا 1362 فعاليت خاصي از فريدون ديده نمي شود مگر    مسافرت به اكثر پايتخت هاي اروپايي و اجراي كنسرت هاي مختلف هنري  و معمولي كه بعضاً به برخي مطالب سياسي هم در آنها اشاره اي مي نمود ولي نه با صراحتي كه بعد ها شاهد آن بوديم. بازي در فيلم " عشق من وين " هم در سال 1363  بود.همچنيناجراي برنامه اي دوساعته در راديو درفش كاويان.

      در سال 1364 طي كنسرتي در شهر كپنهاگ بود كه او رسماً قدم در راهي گذاشت بي بازگشت  و پر خطر . سپس برنامه آلبرت هال لندن  در سال 1367 و بعد از آن كنسرت هايي در شهر هاي فرانكفورت ، سيدني ، رم  ، بروكسل و.......................................كه آخرين آن ها در شهر ونكوور كانادا در تابستان 1371 يعني يك هفته قبل از مرگش بود. اكثر اين كنسرت ها براي امرار معاش و تأمين مخارج خانواده كوچكش و مخاطبين كمك هاي دائميش در ايران بود. 

    در تاريخ 06/05/1371 او از ونكوور به فرانكفورت و سپس با ا توموبيل به شهر بن يعني محل سكونتش برگشت. آپارتمان كوچك 50 متري فريدون در حومه شمالي شهر واقع بود و در طبقه اول ساختماني پنج طبقه كه پنجره آن مستقيماً رو به فضاي سبز بسيار زيبا و پارك مانندي باز مي شد كه براحتي مي شد از آن وارد آپارتمان شد.  هشت صد متر دورتر سوپري بود كه غالباً  فريدون  خريد هاي خود را از آن  انجام مي داد. صاحب آن سوپر آخرين كسي بود كه فريدون را ديده بود . او ميگفت : آقاي فرخزاد حدود ساعت ده صبح آمدند و كلي خريد كردند و در مقابل سئوال او كه پرسيده بود خريد زيادي ميكنيد؟

 پاسخ شنيده بود كه : مهمان دارم.

   گروهي كه از طرف ح. ش. به فريدون معرفي شده بودند قرار بود كه ساعت چهار بعد از ظهر بديدن او بيايند تا در مورد مسئله مهمي با هم صحبت كنند. ح.ش.  از سال ها قبل رابطه بسيار مطمئن و البته مملو از رياكاري و دورغي را با فريدون پي ريزي  كرده بود ، براي چنين روزي.

        همانطور كه قبلاً  هم اشاره شد فريدون اصولاً  بسيار ساده بود و خيلي زود به برخي ها اطمينان مي كرد. من در تمام اين سالها هرگز به خودم اجازه نداده بودم در تصميمات فريدون دخالت نمايم يا خداي ناكرده به او بگويم چه كاري را انجام دهد يا ندهد كه البته  همين خصوصيت من باعث شده بود كه هرگز كدورتي يا اختلافي بين ما پديد نيايد. فقط من به ياد مي آورم در مكالمه تلفني كه شب قبل با هم داشتيم  فريدون از اين ملاقات بسيار اظهار خوشحالي  مي كرد و مي گفت بزودي مادرم را خواهم ديد و بيشتر از اين هم چيزي نگفت. اين آخرين مكالمه تلفني بين ما بود. ضمناً

 گفت كه كنسرت بعدي او در نيويورك خواهد بود. در آن لحظه او نمي دانست كه نقاب مرگ در كمين اوست و تنها چند ساعتي بيشتر فرصت ندارد.

      كميسر مولر افسر پرونده قتل فريدون ضمن نشان دادن فيلمي كه از ورودي آپارتمان تا خود جسد و كل  مساحت منزل  توسط پليس آلمان برداشته شده بود گفت كه هيچ اثري از قاتل يا قاتلين پيدا نشده است ! حتي اثر انگشتي !

       فيلم نشان مي داد كه جسد فريدون كنار ميز تلفن كوچكي روي زمين افتاده و گوشي تلفن هم در دستش و روي سينه اش قرار داشت. براي همين هم تمام كساني كه طي دو روز گذشته برايش تلفن زده بودند فقط بوق اشغال شنيده بودند.  قاتلين بعد از اتمام جنايت اجاق گاز را روشن و پنجره ها را هم بسته و رفته بودند. سگ  فريدون از شدت گرما سعي كرده بود شيشه پنجره را بشكند ولي موفق نشده بود.  پس بناچار شروع به پارس كرده بود. ولي متأسفانه همسايه ها يا در خانه نبودند و يا به آن ترتيب اثر  نداده بودند ،  هر چند كه ديگر فرقي در اصل موضوع نمي كرد و كار فريدون  تمام شده

 بود . تا اينكه بعد از 28 ساعت خانم مسني كه از ديدن نوه هايش برمي گشت به صداي پارس سگ و بوي زننده اي كه از آپارتمان فريدون ساطع مي شد حساس شده و از آنجايي كه موجب سلب آسايش او شده بود به پليس تلفن مي كند. يك دقيقه بعد پليس به محض ورود به راهرو ورودي ساختمان  از بوي آنجا پي به وجود جسدي در داخل آپارتمان مي برد و با شكستن درب ورودي با صحنه اي مواجه مي شود كه من در فيلم كميسر ديدم ولي ياد آوري آن برايم غير ممكن و مساوي مرگ است.

         تشريح جزعيات صحنه قتل بسيار طولاني و ناراحت كننده است و در اصل اتفاق هم تأثيري ندارد.  ولي كليات پرونده  از اين قرارند : آخرين تلفني كه از آمريكا ( كاليفرنيا) به شماره فريدون شده بود مربوط  به ح. ش.  بود. تعدادميهمانان سه نفر بوده است زيرا تعداد فنجان ها و پيشدستي هاي ميوه خوري سه عدد بوده اند. فريدون با 27 ضربه كارد كه اولين آن از پشت مستقيماً به قلبش خورده بود از پاي در آمده بود اگر چه  ده ضربه بعدي را هم تحمل كرده بود يعني حتي بعد از خروج قاتلين هنوز هم زنده بوده و مي خواسته شماره پليس يا آمبولانس را بگيرد كه در اين لحظات ديگر

 خون بدنش تمام شده و چشمان زيبايش آخرين  تصوير از اطراف را  به مغزش مخابره مي كنند . زبان فريدون را از ته بريده بودند. ساعت الماس نشان هديه امل ساين مفقود شده ولي انگشتري برلياني كه از محل اولين حقوق خود در سال 1348 از تلويزيون ملي ايران خريده بود روي ميز قرار داشت. بدن فريدون بر اثر حرارت ناشي از روشن بودن گاز آنهم به مدت 28 ساعت تقريباً پخته بود به گونه اي كه تشخيص چهره مردانه  فريدون تقريباً غير ممكن بود. سگ با فاي فريدون با باز كردن درب يخچال و قرار گرفتن در مقابل آن و خوردن آذوغه داخل آن تا رسيدن پليس توانسته بود زنده بماند ولي افسوس

 كه زبان نداشت بگويد آنچه را كه ديده بود. زمان قتل به ساعت و تاريخ ايران بين 16:30 تا 20:30 روز سيزده مرداد 1371 گزارش شد. زمان ورود پليس و كشف جسد ساعت 08:15 روز پانزده مرداد 1371 . پليس جسد فريدون را بدليل متلاشي شدن درون كيسه مخصوص برزنتي قرار داد به عبارتي جسد را جمع كرده درون كيسه ريخته بودند. پليس تا پايان تحقيقات خود از صحنه جرم  از ورود و خروج هركسي  به داخل آپارتمان جلوگيري نمود. گزارش پليس مي گفت هيچگونه مدركي مبني بر شناسايي قاتلين در صحنه جرم بدست نيامد ! پليس آلمان كه مدعي است بازمانده گشتاپو مي باشد و  قادر است هر فردي را اعم از آلماني

 يا غير آلماني حداكثر ظرف دو ساعت در خاك آلمان پيدا مي كند نتوانست يا نخواست ردي از قاتلين فريدون ارائه دهد.

         فريدون به هنگام مرگ 1700 مارك به بانك بده كار بود. فريدون در گور رايگان گورستان شمالي شهر بن كه مخصوص افراد بي بضاعت است دفن شد كه فقط 15 سال اعتبار داشت ، لذا  سه سال قبل با مبلغي كه تهيه شد براي او خانه اي جديد ولي باز هم تاريك در همان گورستان خريداري شد كه انشاا...  مباركش باشد ! بله فريدون مرد. او تكخالي بود ميان دستي بازنده. او آوايي بود براي  شهر مردگان. او اشكي بود هم براي شادي ها و هم غم هايمان. او استثنايي بود بي همانند براي نژاد برتر آريايي.

        و .................................... صحنه خالي ماند.

        فريدون فرخزاد به هنگام مرگ پنجاه و پنج سال و ده ماه و دو روز و هفت ساعت  از تولدش مي گذشت.

 

        چنين بود سرگذشت و سرنوشت مرد ي كه با دستي واقعاً خالي شروع كرد و دروازه هاي شهرت و افتخار را درنورديد و نامي از خود به يادگار گذاشت كه باد و باران نمي توانند آنرا محو كنند.

       او در ترانه لبريزم مي خواند : من از بس آواز بي تو ماندن خوانده ام .  بيهوده  در مرگ شهر عشقم مانده ام..................

       يا در "زني كه در مه ميرود و فرموشم مي كند"مي گفت :

       فرداي من مرگ افسانه هاست

       من ميميرم شايد در نيمه راه

       در مرگ من روزي خون مي گريد

        چشمان اين شهر سياه

 

 وبالاخره  در"بعد ها"  از قول فروغ مي خواند:

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

 روزي از اين تلخ و شيرين روزها

 روز پوچي همچو روزان دگر

 سايه اي ز امروزها ، ديروزها

روح من چون بادبان قايقي

در افق ها دور و دورتر مي شود

 بي تو دور ار ضربه هاي قلب تو

 قلب من ميميرد آنجا زير خاك

 بعد ها نا م مرا باران و باد

 نرم مي شويد از رخسار سنگ

 گور من گمنام مي ماند براه

 فارغ از افسانه هاي نام و ننگ.

  .................................... بدورد تا سخني ديگر و وقتي ديگر

 

 

مرگ آن نيست كه در گور سياه دفن شوم

مرگ آن است كه از قلب تو و خاطر تو محو شوم


برچسب‌ها: فریدون فرخزاد
+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در جمعه هجدهم فروردین 1391 و ساعت 11:31 |

م. صدر- قسمت هجدهم –تنهايي

   قبل از هر چيز متأسفم كه از شماره 16 به بعد ديگر موضوع شاد و خوش آيندي در زندگي فريدون نبود و نخواهد بود  كه به اطلاع خوانندگان عزيز برسانم. كاش بود و من هم با مسرت همچون شماره هاي قبلي به تشريح آنها مي پرداختم.

  بعد از حكم دادگاه به بسياري از مصائب و مشكلات و نگراني ها و تشويش ها پايان داده شد و شادي موقتي بوجود آمد كه البته دوره آن بسيار كوتاه بود. شايد به يك ماه هم نرسيد. بيكاري ، عدم درآمد ، انزوا ، بيم از بيرون رفتن ، تهديد هاي تلفني كه نمي شد حدس زد منشأ آن ها از كجاست ، دريافت نامه هاي بي امضاء مبني بر مبادرت به تسويه حساب هاي شخصي  و بعضاً درخواست هاي بي مورد  اخازي و  غيره ، شنيدن اينكه اكثريت غريب به اتفاق هنرمندان هر يك به نحوي از كشور خارج شده اند و پيغام هاي برخي از آن ها كه هر چه زودتر بايد كشور  را  ترك كرد و تسريع روند محدود تر شدن

 حلقه دوستان و نزديكان و شايعاتي مبني بر تشكيل دو باره دادگاه ها براي هنرمندان و ده ها از اين قبيل ، موضوعاتي بودند كه هر روز و هر ساعت فشار روحي را بر فريدون بيشتر و بيشتر مي كردند. در عوض من از دربدري برخي  هنرمندان بخارج رفته ، از بين رفتن پول بعضي از آنها توسط دلالان  ، به يغما رفتن برخي از جواهرات و اشياء گرانبهاي آنها و مشكلاتي كه بسياري از آنها دچارش شده بودند را به عنوان دلداري به فريدون مي گفتم . ولي همه اينها بار تنهايي و بي كاري او را سبكتر نمي كردند.

      درآمدهاي فريدون از راديو ، تلويزيون ، كاباره ، عروسي ها ، مراسم ، هدايا ، كادو هاي مستقيم و محرمانه ، فروش آلبوم ترانه ها  و برنامه هاي ويژه و غيره قطع شده بود ولي مخارج و هزينه ها كماكان به قوت خود باقي مانده بودند. درست است كه مخارج مربوط به لباس و كفش و حقوق اعضاي اركستر و از اين قبيل كه  فريدون بسيار به آنها  اهميت مي داد و بنا به نوشته مجله هنري آلماني  كه مسئولين آن از سال ها پيش زماني كه فريدون در راديو و تلويزيون مونيخ برنامه روزانه و هفتگي داشت او را مي شناختند و فريدون فرخزاد را جزء شيك پوش ترين هنرمندان جهان معرفي كرده

 بود ( آن مجله موجود است كه عكسي از فريدون در كسوت كت ترمه دوزي و پيراهن مدل مخصوصي كه فريدون آنرا مد كرد را در كنار مطلب چاپ كرده بود) كم شده بود ولي مخارج خريد كادو براي بچه هاي عقب افتاده و ده خانواده بي بضاعت كه در شماره هاي قبل شرح آنها رفت و حقوق من و عباس و علي و مخارج خانه و خورد و خوراك و غيره پا بر جا بود و بايد به گونه اي تأمين مي شد.

    مسائل مالي و مادي در مقابل فشار روحي كه بر فريدون وارد مي شد اصلاً به حساب نمي آمد. هنرمندي كه از كثرت كار بسيار اتفاق مي افتاد كه فقط دو يا سه ساعت در شبانه  روز وقت خوابيدن داشت حالا از بيست و چهار ساعت بيست و چهار ساعت را در خانه مي گذارنيد. شايد براي من و شما اين نوع زندگي زياد مشكل نباشد و حتي برخي هستند كه اصولاً اين نوع زندگي را دوست دارند. ولي براي فريدون اين يكي از سخت ترين كارها در جهان بود به گونه اي كه آنرا به شكنجه تشبيح مي كرد. البته ناگفته نماند كه در همين دوران هم بودند روزي دو سه نفر از دختر ها و خانم هايي كه به هر نحوي

 آدرس ما را پيدا مي كردند و مي آمدند و اظهار علاقه مي كردند كه در اين شرايط براي فريدون بسيار مهم بود كه بداند هنوز كساني هستند كه عليرغم همه پيش آمدها از شدت علاقه اشان نسبت به او كاسته نشده  ولي پذيرايي از آنها هم كه بايد در حد  موازين و معيارهاي فريدون مي بود باز هزينه هاي بيشتري را بر او تحميل مي كرد. بزودي سيد خانم خدمتكار و آشپز فريدون هم خود به واقعيت تلخ پي برد و رفت خانه دخترش.  عباس و  علي هم رفتند تا از هزينه هاي فريدون هر چه بيشتر كاسته شود و اگر كاري بود يا مي خواستند احوال فريدون را بپرسند تلفني مبادرت به اين كار مي كردند. من

 هم از پس انداز ناچيزي كه داشتم بدون اينكه فريدون بفهمد بعضي چيز ها را براي خانه مي خريدم و از پدرم بعد از چند سال تقاضاي پول توجيبي كردم كه بسيار برايم دشوار بود ولي چاره ديگري  نداشتم. ديگر نمي توانستم به فريدون بگويم پول كرايه مرا هم بمن بده.

    فريدون بيشتر به كتاب خواني روي آورد و به سرودن شعر و ترجمه كتاب هاي سنگين ادبي آلماني پرداخت ، فارغ از اينكه اين نوع كتب ديگر جايي و فروشي به آن معنا  نداشتند.

   به هر جهت با اجاره دادن آپارتمان  ديگر فريدون واقع در خيابان توانير كمي از فشار مخارج كاسته شد ولي بقول حافظ : كفاف كي دهد اين باده ها به مستي ما.

  در اينجا از خوانندگان عزيز تمنا مي كنم در مورد نحوه تأمين مخارج  در اين دوره ، موضوع را مسكوت بگذارند.

   در اين مدت براي گذراندن وقت و ايجاد تنوع و از آنجايي كه انسان فطرتاً وقتي همدرد خود را  مي بيند كمي آرامش پيدا مي كند سعي كردم  با معدود هنرمندان باقي مانده در كشور دوره اي هفتگي  به راه بيندازم تا به اين طريق سبب التيامي هم براي فريدون و هم براي  آنها بشود. اين دوره ها هم تا چند ماهي دوام يافت ولي با سفر برخي از آنها به خارج و اينكه اكثراً همه كم وبيش گرفتار وضعيت بد مالي بودند  نيز تعطيل شد. ولي دليل عمده اتمام اين دوره ها وضعيت ناگوار روحي آن ها بود. بقول معروف تحمل  پيري براي زيبا رويان بسيار سخت تر است همچنانكه تنهايي و انزوا

 براي معروفين و مشهورين.

     با هر مشقتي كه بود ماه ها مي گذشتند و شادي هاي ما تبديل شده بودند به  تعريف خاطرات خوش گذشته و كور سويي به سوي  آينده...............................

        

     در اين اثنا البته شايعات بسيار گسترده اي هم بود مبني بر اينكه فعاليت هنرمندان آزاد خواهد شد و برخي از مقامات رسمي و در رأس آن ها مرحوم آيت ا... طالقاني فرمودند كه هنرمندان  طبق موازيني بايد مجوز فعاليت داشته باشند. و كم كم از گوشه و كنار شنيده مي شد كه مثلاً در عروسي فلان كس خانم فلاني شركت كرده است. يا راديو گاهي از آوازهاي آقاي ايرج پخش مي كرد. ولي بزودي معلوم شد كه اين ها همه نقشهايي  بر سطح آبي مواج مي باشند.

    در اين سال ها بود كه فريدون بتدريج به سياست روي آورد .كماكان معدود جرايد باقيمانده آن دوره را و انبوه اعلاميه ها و اطلاعيه هايي را كه از احزاب مختلف ميآوردند و يا داخل خانه مي انداختند را  مي خواند. تعداد آن اعلاميه ها گاهي به قدري زياد بود كه تمام بيست و چهار ساعت براي خواندن آنها كافي نبود.

  از آنجايي كه هنوز دستگاه ويدئو اختراع ولي به توليد انبوه نرسيده  و به بازار نيامده بود لذا وسائل سرگرمي در داخل خانه بسيار محدود بود و تلويزيون هم كه حالا به صدا و سيما تغيير نام داده بود برنامه هاي جالبي نداشت لذا سكوت و باز هم سكوت بر محيط خانه حكمفرما بود و تحمل  اين سكوت بيش از پيش دشوارتر مي شد.

    در اين دوره بودند كساني هم كه براي سوء استفاده مي آمدند و انواع و اقسام قو ل ها و وعده ها و وعيد ها را مي دادند. كه فلان كار را مي توانيم انجام دهيم و يا فلان جا آشنا داريم و يا فلاني از اقوام من است و از اين قبيل كه من فريدون را از باور ادعاهاي  آنها دور مي كردم. البته شايد بعضي از آنها هم راست مي گفتند ولي تميز آنها از بقيه دشوار بود ولذا به فريدون گفتم كه بهتر است هيچكدام را باور نكنيم. اصولاً فريدون در باور اشخاص آدم بسيار بسيار ساده اي بود در يك نوجوان و حرف همه را به نحوي قبول مي كرد كه  نهايتاً همين سادگي هم باعث مرگش شد ! او براي

 اينجور زنگي اصلاً ساخته نشده بود.

   تارسيديم به زماني كه ديگر كفگير به ته ديگ خورد و عوامل تنهاي و بي پولي و بيكاري به جايي رسيدند كه تهديدي جدي براي سلامتي فريدون محسوب مي شدند و واقعاً هيچ كاري از دست هيچ كسي براي او بر نمي آمد. من هم هر چند روز يك بار سري به او مي زدم و خريدهايش را انجام مي دادم و يكي دو ساعتي را با او مي گذراندم و براي خواندن درس  به خانه خودمان باز مي گشتم. موتور را هم اعلام كردند كه تردد آن با حجم  250 سي سي به بالا از اول خرداد 1359 ممنوع است و لذا آنرا هم در خانه محبوس كردم و فاصله بين تهران پارس - تجريش و بالعكس را با وسائط نقليه عمومي مي رفتم و مي آمدم.

    روزي در اسفند ماه سال  1360 بود كه فريدون به من گفت بزودي از كشور خارج خواهد شد. من كه شوكه شده بودم  نتوانستم حتي يك كلمه حرف بزنم . گويي سنگيني كره زمين بر دوشم افتاد و غم عالم بر دلم . هر كاري كردم نتوانستم حتي كلمه اي بر زبان بيا ورم. همانجا نشستم و به فكر فرو رفتم. هزاران فكر به سرعت برق و باد از نظرم گذشتند و فقط نشستم  و زانوي غم  بغل گرفتم و قطرات اشك را ديدم كه پي در پي بي اختيار فرو مي ريختند. زبانم قفل شده بود ، افكارم جمع نمي شد ، به يك موضوع ثابت نمي توانستم فكر كنم. گويي آن اور كت سبز رنگ آمريكايي و هزاران مثل آن قادر نبودند مرا

 گرم كنند. يعني آن همه زحمات ، كتك خوردن ها ، بي خوابي ها ، سر كلاس چورت زدن ها ، نمرات انظباط ده گرفتن ها ، آن قلب پر از اميد به آينده ، آن سينه مملو از فرياد هاي شوق و.............................................آن همه شادي ها  به اينجا ختم مي شدند؟ رفتن فريدون يعني چي؟ ديگر كجا كعبه آمال خود را و رسيدن به آرزوهاي دور و دراز خود را  در وجود كسي ببينم كه مرا به همه آنها مي رساند كه تقريباً رسانيده بود ،  به جايي كه آروزي هر جواني  در آن دوران بود ، نشست و برخاست با هنرمندان درجه يك كشور به رايگان . ديدن برنامه هاي آنان به رايگان ، شركت در مراسم مختلف هنري به

 رايگان .  ديگر كجا دختران دبيرستان مرجان ، هدف ، خوارزمي و غيره  براي گرفتن كارت افتخاري شركت در برنامه شو فريدون فرخزاد به من مراجعه كنند و براي رديف جلوتر خواهش كنند؟  آيا زندگي من هم درون خانه خلاصه خواهد شد ؟ بله همه و همه چنان شد و فريدون رفت؟ رفت بسوي آينده اي مبهم و تاريك و بي هدف و پر خطر و دشوار و سخت و نافرجام . بدور از هر چه شادي و شور و نور و اميد. ...........................................

تا قسمت پاياني اين زندگي نامه شما عزيزان را به يزدان پاك كه تا ابد نگهبان ايران و ايراني خواهد بود مي سپارم
برچسب‌ها: فریدون فرخزاد
+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در جمعه هجدهم فروردین 1391 و ساعت 11:27 |

م. صدر- قسمت هفدهم –حكم قضايي

      روزها با كندي مي گذشتند. بهار 1358 براي خيلي ها در طبقات و قشر هاي مختلف اجتماعي ارمغان هاي شادي آفرين و نويد هاي خوش آهنگ و بشارت هاي روشني  داشت. ولي براي اكثر هنرمندان علاوه بر قطع درآمد ها ، بلاتكليفي و بيكاري و نگراني و ترس از آينده اي مبهم را به همراه داشت. اين حالات براي هنرمندان زن بالاخص آنهايي كه بسيار دور از شئونات اسلامي راهي بس طولاني را پيموده بودند به مراتب بيشتر و گسترده تر بود.

        هيچكس نمي دانست زمان رسيدگي به امور هنرمندان  اصولاً چه وقت خواهد رسيد يا آيا شامل  فراموشي و يا بخشودگي خواهد شد؟  فعلاً دولت موقت كارهاي مهمتر و عاجلتري داشت كه  به آنها رسيدگي كند. تابستان داشت فرا مي رسيد و هنوز خبري نبود. روزنامه هاي كيهان و اطلاعات هرز گاهي اخباري در مورد هنرمندان داخل كشور يا آنهايي كه خارج شده بودند و يا در حال خروج از كشور بودند چاپ مي كردند. ولي آنچه كه مسلم بود هنرمندان معروف گاهي مورد بي مهري دستجاتي كه هنوز قوام و انسجام لازم را پيدا نكرده بودند قرار مي گرفتند و مسولين ذيربط هم هنوز دستور دقيقي

 در مورد چگونگي رفتار با آنها صادر نكرده بودند. برخي هم  خود را از اجزائ نيروي انتظامي كشور معرفي مي كردند و به خانه هاي هنرمندان هجوم مي بردند ، در صورتي كه چنين نبود و خود نيروي انتظامي رسمي كشور به دنبال آنها بودند.  

    اين انتظار ها و نگراني ها سرانجام با صدور اطلاعيه اي از طرف دادستاني محترم تهران به پايان رسيد. آن اطلاعيه هم چنين  بود كه بنا به نوبت هنرمنداني كه برگه احضار دريافت مي كنند و يا نام آنها در جرايد كثير الانتشار كشور چاپ مي شود براي رسيدگي به  وضعيت خود به دادگاهي كه براي همين منظور تشكيل شده است مراجعه كنند. با صدور اين اطلاعيه بر اضطراب هنرمندان افزوده شد. اين اضطراب وقتي بيشتر شد كه ليست اولين سري از هنرمنداني كه بايد براي تعيين تكليف خود مراجعه مي كردند هم در روزنامه ها چاپ شد و در راديو هم عين همان اطلاعيه خوانده شد و علاوه بر

 آنها برگه احضاريه هم به آدرس برخي از  آنها ارسال شد. البته در متن اطلاعيه آمده بود كه اين اطلاعيه به منزله رؤيت برگه احضار مي باشد و نام برده شدگان  موظفند در ساعت و روز اعلام شده در دادگاه حاضر شوند. 

     در اينجا قبل از اينكه وارد ادامه ماجرا شويم لازم  ميدانم به آگاهي برسانم كه بيشتر آن نگراني ها بي مورد بود و گذشت زمان ثابت كرد كه رسيدگي به امور هنرمندان حتي معروفترين آنها و حتي پيشرو ترين آنها در امور بدور از شئونات اسلامي فقط در حد رسيدگي به اموال آنها  و دريافت مازاد آن به نفع بيت المال كه بنا به تشخيص حاكم شرع بر مبناي حرام بدست آمده بود و دريافت تعهد از آنها مبني بر  عدم ادامه و انجام هرگونه فعاليت هنري بود.  از اجراي هر گونه حد شرعي هم در مورد آنها خبري نبود. براي مثال در مورد  معروفترين بازيگر زن سينماي ايران سركار خانم

 فروزان ( پروين خير بخش) دريافت بخشي از وجه نقد  و ويلاي شمال ايشان و واگذاري الباقي دارايي من جمله خانه مسكوني و اتوموبيل ب ام و و  مقداري از دارايي نقدي ايشان براي تأمين  امرار معاش اعمال شد. لذا اكثر و يا بهتر است بگوئيم تمامي هنرمنداني كه در جريان انقلاب اسلامي از كشور خارج شدند و يا داستان هاي افسانه اي كه براي ديگران ساختند بي اساس و واهي بود و اگر مي ماندند كسي با آنها به جز آنچه گفته شد رفتار نمي شد.

     به دور از هر گونه غرضي ما در تمام دوران پس از انقلاب اسلامي حتي يك مورد از اعمال خشونت در مورد هنرمندان قبل از انقلاب را مشاهده نمي كنيم.  حتي به مرور براي بسياري از آنها مجوز كار البته با شرايطي صادر شد كه تعداد كمي هم نيستند و اگر من بخواهم نام تك تك آن ها را ذكر كنم بسيار طولاني مي شود. فقط به هنرمنداني در سينما مثل آقاي ايرج قادري و خانم آفرين ( صغري عبيسي) و سعيد راد و فخري خوروش و حتي خانم كتايون و شهلا رياحي بسنده مي كنم. در مورد خوانندگان و غيره هم همينطور. 

     حال بعد از مقدمه فوق برگرديم به بحث اصلي خودمان.

     فريدون روز به روز كم حوصله تر و تكيده تر و مغموم تر و كم حرف تر مي شد. بقول قديمي ها يگر هيچ جيز او را خوشحال نمي كرد. زيرا فريدون با در روي صحنه بودن زنده بود همچون ماهي كه به آب و انسان كه به هوا. و حالا  اين تنها عامل ادامه زندگي براي فريدون از او سلب شده بود.

    وقتي نام فريدون را در روزنامه خوانديم كه بايد براي رسيدگي به وضعيتش به اوين برود تقريباً همه بلا استثنا فكر مي كرديم كه او از آنجا باز نخواهد گشت و شكي هم در اين مورد نداشتيم. همه به گونه اي به او نگاه مي كرديم كه انگار واپسين روزهاي با ما بودنش است. اين حس در خود او هم تأثيري عميق داشت و تقريباً به يقين تبديل شده بود به گونه اي كه داشت جملاتي وصيت نامه وار مي نوشت و به من مي گفت چه كارهايي بايد بعد از او انجام دهم. او بسيار با هوش تر از آن بود كه بتوانيم حواس او را به موضوعات ديگري متوجه كنيم و او را از اين عوالم دور كنيم. كمترين و

 بهترين حالتي را كه مي توانستيم گمان كنيم برايش اتفاق خواهد افتاد اين بود كه او را حبس كنند مخصوصاً براي اجراي برنامه هاي مخصوص ششم بهمن. 

        از زماني كه اطلاعيه صادر شد تا روز مراجعه ده روز فاصله بود كه فقط خدا مي داند آن ده روز بر ما ده سال كه چه عرض كنم ده قرن گذشت. ديگر حتي لب به غذا هم  نمي زد. سيگار را با آنكه در ايام گذشته  فقط براي گرفتن عكس يا فيگور و …….بدست مي گرفت حالا ديگر واقعاً روزي يك بسته مي كشيد.  در اين ايام بنا به دلايلي ديگركلاً در خانه ما واقع در خيابان 115 تهرانپارس خيابان 152 غربي شماره 14 زندگي مي كرد. عباس و علي هم اغلب پيش ما بودند. سيد خانم آشپز و خدمتكار فريدون هم آمده بود آنجا. فريدون هيچ چيز نمي خورد پس برايش آب ميوه مي گرفتيم. گاهي من و عباس با

 چهره مبدل شب ها او را به پارك نياوران مي برديم ولي به محض اينكه كسي او را مي شناخت در ظرف چند ثانيه دور تا دور ما شلوغ مي شد. لذا از اين كار هم منصرف شديم وبراي اولين بار ديديم كه شهرت هميشه هم خوب نيست. 

     بالاخره روز مراجعه به دادگاه رسيد. طبق خواسته خودش فقط من بايد همراه او مي رفتم. سوار بر موتور ( تردد موتورهاي 250 سي سي به بالا هم به آخرين روزهاي خودش نزديك مي شد) به اوين رفتيم زيرا دادگاه رسيدگي به امور هنرمندان در آنجا مستقر شده بود. به  مقابل درب ورودي كه رسيديم ماموران از ورود من ممانعت به عمل آوردند و اصرار هم فايده اي نداشت . وداعي تلخ تر از خداحافظي فريدون و من در آن لحظات در آن صبح ابري باراني هرگز حتي در فيلمها هم نديده بودم. كاري از دست هيچكس بر نمي آمد و گويي هر دو به عدم بازگشت فريدون اطمينان داشتيم. در گوشي به فريدون

 گفتم من تا بيست و چهار ساعت از همانجايي كه موتور را پارك كرديم تكان نخواهم خورد، خيالت راحت باشد. بعد از آنهم در خانه خواهم ماند تا اگر تلفن زدي بلافاصله بيايم دنبالت. گوش داد و شنيد ولي چيزي نگفت  گويي بازگشتش را محال مي ديد ، فقط لبخندي زد كه از صد خنده غم انگيز تر بود. من با تمام قوا خواستم جلوي اشكم را بگيرم تا او را پريشان تر از آنچه كه بود نكنم ولي نشد كه نشد كه نشد. 

    او رفت و من تا ظهر منتظرش بودم . ظهر رفتم و از كيوسكي  كه در آن نزديكي ها بود بيسكوئيت و شير كاكائو خريدم تا اگر احياناً آمد چيزي باشد كه بخورد و آنها را در سايد باكس گذاشتم. اين كار را به سرعت انجام دادم زيرا فكر كردم اگر بيايد و مرا آنجا نبيند چه بر او خواهد گذشت . گاهي هم فكر مي كردم شايد اجازه بگيرد و براي دادن پيغامي بيرون بيايد و دوباره برگردد. ساعت ها  ايستادم و چشم از درب بزرگ ورودي اوين بر نداشتم. تا اينكه ساعت 17:45 دقيقه بود كه ناگهان ديدم فريدون از آن دري كه نه ساعت قبل داخل شده بود دارد بيرون مي آيد. بنا بر احتياط من جلو نرفتم

 و گذاشتم خودش تا نزديك موتور كه حدوداً دويست متر تا آنجا فاصله داشت بيايد. رسيد و  مرا در آغوش گرفت كه از حالت او  فهميدم فعلاً همه چيز به خير گذشته است. گويي مي خواستيم با سرعت نور از آنجا دور و دورتر شويم. تا آنجايي كه موتور سوزوكي 1000 در توان داشت از راهي ميان بر آنجا را ترك كرديم. حالا وقت آن نبود كه بپرسم چه شد و چه نشد؟ 13 دقيقه بعد در خانه بوديم كه  تازه آنجا شروع كرد به تعريف: حاكم شرع بسيار محترمانه و مؤدبانه برخورد كرد. ورقه اي جلوي من گذاشتند و خواستند كليه دارائي هاي منقول و غير منقول خود را بنويسيم و در پايان توضيح دهم كه چنانچه

 در آينده هر مورد ديگري علاوه بر ليست فوق متعلق به اينجانب فريدون فرخزاد عراقي كشف يا پيدا شود متعلق به دولت جمهوري اسلامي ايران بوده و دادگاه صالحه مي تواند علاوه بر ضبط آن حكم جداگانه اي بخاطر پنهان كردن آن در مورد اينجانب  صادر نمايد.

      فريدون هم كه نه پولي در بساط برايش باقي مانده بود و نه بجز دو باب خانه  در طهران و يك ويلا در شمال ملك ديگري داشت به علاوه يك دستگاه مرسدس بنز 280 مدل 1978. موتور مرا هم كه از ابتدا به نام خودم خريده بود. تا اينجا فهميديم كه زندان و شلاق و غيره در كار نيست. با تلفنهايي هم كه براي برخي هنرمندان ديگر زد معلوم شد كه حتي در مورد خانمهاي رقصنده كافه هاي خيابان لاله زار هم عمدتاً به همين گونه رفتار شده است. از آن به بعد بود كه تلفن خانه ما 784577 لحظه اي سكوت نداشت و تا صبح زنگ مي خورد و همه مي خواستند بدانند چه شده است؟

    يك ماه بعد باز يك بار ديگر هم فريدون را تلفني احضار كردند تا تعهد اكيدي مبني بر عدم هر گونه فعاليت هنري به هر نحوي از انحا را امضا كند.

    يك هفته بعد هم حكمي برايش صادر شد كه مضمون آن چنين بود. با توجه به تعهد داده شده مبني بر عدم انجام هر گونه فعاليت هنري در هر گونه اجتماعي و تحت هر شرايطي و با توجه به اينكه نامبرده داراي يك واحد مسكوني براي سكونت خود به آدرس …و يك باب واحد مسكوني براي اجاره و امرار معاش به آدرس………مي باشد مالكيت آنها مستدام و ويلاي شمال به آدرس ……………و اتوموبيل بنز به شماره ………به تملك دولت جمهوري اسلامي ايران كه از منافع آن براي ضبط در بيت المال استفاده خواهد شد اين دادنامه صادر مي شود.

    بعد از دريافت اين حكم فريدون بعد از ماه ها به خانه خود نقل مكان كرد . كليه ترس ها كه بيشتر به توهمات مي مانست فروكش كردند و فعلاً نفس راحتي كشيد.  ولي آيا زندگي در يك چهار ديواري آنهم براي فريدوني كه روزي حداقل ده بار از خانه خارج مي شد كار آساني بود؟ آيا فريدوني كه اصولاً آدم بي قراري بود و نمي توانست زياد در يك جا بماند ، حالا هر كجا كه مي خواهد باشد  در داخل خانه امكان پذير بود؟ اين سئوالي است كه در قسمت هجدهم به آن پرداخته خواهد شد.

     تا قسمت بعدي همه شما عزيزان را به يزدان پاك كه تا ابد نگهبان ايران و ايراني خواهد بود مي سپارم.


برچسب‌ها: فریدون فرخزاد
+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در جمعه هجدهم فروردین 1391 و ساعت 11:25 |

م. صدر. قسمت شانزدهم: خاموشي ستاره

زمان ،  ارديبهشت 1357 مكان ، خانه اي در خيابان مقصود بك نرسيده به چهار راه دكتر حسابي در منطقه تجريش . ساكن آن خانه ، مردي چهل و دو ساله داراي تك فرزندي مريض و دور از پدر. چه كساني در انتظارش هستند؟كودكاني عقب افتاده در بيمارستان كه سال هاست عادت كرده اند همه ماهه مردي به ديدارشان برود و برايشان اسباب بازي ببرد و برايشان بخواند : هر كي ندونه من ميدونم دنياي نور چشمات ، هر كي ندونه من ميدونم حوض بلور چشمات. باز چه كساني در انتظارش هستند؟ بيش از ده خانواده اي كه اكثراً در روستاهاي دور افتاده كشور كه كودكان عقب افتاده ذهني و جسمي دارند كه

 مردي از تبار باران برايشان خرجي بفرستد. از كجا آنها را يافته است؟ سازمان خدمات شاهنشاهي ليست ده خانواده از محروم ترين آنها را كه كمك هاي آن سازمان كفاف مخارج درماني فرزندانشان را نمي داده به آن مرد باراني داده بودند. باز چه جمعيتي در انتظارش هستند؟ نسلي كه براي بيش از نه سال عادت كرده بودند هر جمعه شب روبروي تلويزيون بنشينند و او و برنامه اش را ببينند. باز چه كساني در انتظارش هستند؟ كساني كه عادت كرده بودند او را در گوشه و كنار شهر ببينند كه دارد با مردم كوچه و بازار مصاحبه ميكند و بيشتر به درد دل آنان گوش مي دهد تا انجام مصاحبه. باز

 هم بگويم چه كساني در انتظار او هستند؟ هنرمنداني كه او آنها را به مردم شناسانده و به شهرت رسانيده آنهم بدون هيچ چشمداشتي. هنرمندان پيشكسوت هم همينطور كه بعد از سالها كسي آمد و از آن ها تجليل كرد و دست آن ها را بوسيد و به آن ها نويد زندگي داد.  باز هم از منتظران بگويم ؟ سر در سينما كاپري كه پلاكادر دلهاي بي آرام را بخود ديده بود. تابلو كاباره باكارا كه نوشته بود امشب و هر شب  وعده ما با شما در كنار .......................در اين كاباره. و من و عباس و علي كه منتظر بوديم او را به اينجا و آنجا ببريم و مواظبش باشيم و آن  بي خوابي ها را به دل و جان پذيرا

 باشيم.  استوديو مخصوص برگذاري و ضبط دو ساعت با فريدون فرخزاد كه براي دو سال بايد شاهد آن همه هنرمندان و هنرنمايي ها باشد و فقط چهار برنامه را بخود ديد هم انتظاري بيهوده داشت. آن اجسام بي روح هم گويي منتظر آقاي شوي ايران بودند كه آن ها  بدون او رنگي نداشتند و جلوه اي نداشتند و روحي نداشتند و بنظر مرده ميآمدند. اما همه و همه انتظاري بي سرانجام را تجربه مي كردند كه فرجامي نداشت و بازگشتي نداشت و ديدار مجددي هم در بين نبود.

      بله اين انتظاري بود كه تا به حال 33 سال طول كشيده و براي خودش چهارده سال كه با همين انتظار يا بهتر بگويم با همين آرزو ديده در خاك كشيد آن هم نه خاك وطني كه عاشقش بود.

     برگرديم به همان زمان. آخرين قرارداد فريدون با تلويزيون ملي ايران يك قرار داد دو ساله براي برنامه شو جديد او بنام " دو ساعت با فريدون فرخزاد بود"اين قرار داد خيلي راحت تر از قراردادهاي پيشين به توافق نهايي و به مرحله امضا رسيد. چرا كه حالا اين تلويزيون ملي ايران بود كه با آماري كه گرفته شد و با توجه به مقالات همه هفته مجلات و روزنامه ها در مورد فريدون فرخزاد به اين حقيقت رسيده بود كه يكي  از دلال عمده گسترش خريد تلويزيون در ايران بعد از همه فتاوي كه برخي از مراجع در مورد حرام بودن آن داده بودند اين فريدون فرخزاد بوده است كه باعث

 رونق آن شده و اين در نامه هاي محرمانه سازمان امنيت  و اطلاعات كشوركه بعد از انقلاب منتشر شد به اثبات رسيد.

يكي از دلايلي هم كه فريدون بعد از سه اخراج از تلويزيون مجدداً دعوت به كار شد همين بود.

         اين قرارداد شامل 104 برنامه دو ساعته شو و ده برنامه اختصاصي به مناسبتهاي مختلف مثل جشن هاي ششم بهمن ( سالروز انقلاب سفيد شاه و مردم) بيست و يك آذر ( روز نجات آذربايجان) چهارم و نهم آبان( سالروز تولد شاه و وليعهد)  هفده دي (روز زن) و بيست و پنج آذر ( روز مادر) .................بود.

      از اواخر سال 1356 كه هشدارها و اخطارها و تذكرات و اطلاعيه ها و غيره در مورد شروع حالت بحراني در كشور به مقامات رده بالا ي مملكت  مي رسيد و عمدتاً ناديده هم گرفته مي شد ، با تعديلي ملايم ابتدا به مقامات پائينتر مثل رياست محترم راديو تلويزيون ملي ايران و باز با تعديل  بيشتري به صورت شايعات به اطلاع مردم عادي هم مي رسيد. به همراه اين اخبار گاهي موثق و در بيشتر مواقع با اغراق تهديدهايي هم بصورت مستقيم به سينماهاي نشان دهنده فيلمهاي هجده سال به بالا و سپس كاباره ها و نهايتاً اغذيه فروشي ها ( مغازه هاي فروش مشروبات الكلي) و سپس سينماهاي

 نشان دهنده فيلم هاي معمولي و غيره مي شد. اين شايعات كه در اوايل جدي گرفته نمي شدند بعد از آتش زدن برخي از آن اماكن بتدريج جدي تر و جدي تر گرفته شدند. تا آنجايي كه كاباره ها اغلب قراردادهاي خود را لغو و برنامه هايشان را مختصر تر و پوشيده تر كردند و نهايتاً تعطيل نمودند. مراسم انتخاب دختر شايسته ايران و ملكه زيبايي كشور كه براي رقابت با ملائكه كشور هاي ديگر اعزام مي شد و  فريدون مجري هر دو بود لغو شدند . مراسم خصوصي مثل عروسيها و تولدها و جشن هاي مختلف هم به تناسب كمتر و كمتر شدند تا آن جايي كه  به صفر رسيدند. راديو و تلويزيون هم كه بخاطر

 اطلاع بلاواسطه از اخبار خبرگزاري پارس و گزارشات محرمانه به وجود عمق بحران و بروز حوادث بيشتر  واقف مي شد ، طبق دستور مستقيم سازمان امنيت و اطلاعات كشور از حجم برنامه هاي غير پوشيده و شاد خود مي كاست و غير مستقيم دستوراتي براي حذف برخي برنامه ها به مديران توليد مي داد كه برنامه هاي شو فريدون هم در زمره آنها بود. و خلاصه كار بجايي رسيد كه در هر ماه دو يا سه برنامه آنهم بصورت مخفي بيشتر پيشنهاد نمي شد كه كفاف كمك هايي كه فريدون بايد ماهيانه مي فرستاد را  نمي داد. ( لازم به ذكر است كه از چهار برنامه ضبط شده از سري شو هاي دو ساعت با فريدون

 فرخزاد فقط يكي از آنها مجوز پخش گرفت).

         فريدون كه اصولاً آدم ولخرجي بود و براي البسه خود و ما ها تا آنجايي كه مي شد دست بالا را مي گرفت و اهل پس انداز هم به هيچ وجه  نبود بزودي با حساب بانكي روبرو شد كه با سرعت رو به تهي شدن مي رفت و كاري هم از دست كسي بر نمي آمد.

        خدا را شاهد مي گيرم فريدون حتي در سخت ترين شرايط مالي كمك به آن خانواده هاي بي بضاعت و كودكان چشم انتظار را هميشه در اولويت اول و مقدم بر ساير مخارج قرار مي داد. حال اين مخارج سرسام آور و اين هزينه هاي كمر شكن به چه صورتي بايد تأمين مي شد بنظرم ضرورتي ندارد كه بازگو نمايم چرا كه بسياري از آنها  راز داري محسوب مي شود. فقط به دو مورد اشاره كوتاهي مي كنم. اول اينكه من براي فروش موتوري كه فريدون بعنوان كادو برايم خريده بود اقدام كردم كه با مخالفت  اكيد او روبرو شد كه به درستي استدلال مي كرد : من ديگر نميتوانم با اتوموبيل بيرون بروم و

 براي شناخته نشدن لازم است كه با موتور تو به جاهايي كه ضروري است برويم . زيرا كاسكت مي زد و در ترك موتور مي نشست و لذا كسي نمي توانست او را بشناسد. دوم اينكه بسياري از هدايايي كه در طول اين سالها برايش جمع شده بود من مي بردم و به جواهري آقاي مرتضي مظفريان واقع در خيابان تخت جمشيد روبروي سفارت آمريكا مي فروختم. فكر مي كنم تا همين حد بيشتر فريدون راضي نباشد كه بگويم چگونه مخارج زندگي آن دوران سياه را تأمين مي كرديم ولي آنهايي كه مخاطب او در آن ايام بودند مي دانند كه چگونه؟

       در همين ماهها خيلي از به اصطلاح هنرمندان بسيار مشهور با گردشي يكصد و هشتاد درجه اي ناگهان پشت به همه چيز كرده و در مدح و ثناي انقلابيون شروع به خواندن ترانه و ساختن فيلم و اجراي تئاتر و سرودن شعر و غيره كردند كه حقيقتاً باور كردنش غير قابل تصور بود و هست.

      حالا روز به روز وضع بدتر و بدتر مي شد تا آنجايي كه درآمد فريدون به صفر رسيد. اندوخته ناچيز من و عباس و علي هم در مقابل مخارج فريدون شايد جمعاً كفاف يك ماه او را نمي كرد. اين وضعيت آنقدر به فريدون فشار مي آورد كه توصيف آن غير ممكن است. در همين شرايط داشتيم به ماههاي پاياني سال 1357 مي رسيديم. در اين دوران فريدون هفته اي دو سه روز در خانه ما در تهرانپارس بود و مادر خدا بيامرزم به او دلداري مي داد و هنوز هم غذاهايي را كه او دوست داشت برايش مي پخت. فريدون مي گفت اينجا تنها جايي است كه احساس آرامش مي كنم. من هم تمام سعي ام را مي كردم تا او را

 از آن افسردگي خارج سازم. اين كار در اوايل ساده بود ولي زماني رسيد كه كاري از دست هيچكس برايش ساخته نبود. مدتي به سرودن شعر و ترجمه كتاب از آلماني بفارسي و بالعكس پرداخت و براي چاپ به خارج فرستاد ولي گويي وقتي ورق برمي گردد همه درها بسته مي شود و تاريكي همه جا را فرا مي گيرد و انسان در كنج تنهايي خود عميقاً احساس مي كند كه ديگر اميدي نيست. 

       بسياري از هنرمندان از همان اوايل سال 1356 كليه دار و ندار خود را فروختند و تبديل به ارز كردند و وطن وطن گويان وطن را ترك كردند و به كشور هاي مختلف رفتند. حتي همان هايي كه مدام در مخالفت با شاه ترانه مي خواندند و شعر مي سرودند و غيره حتي قبل از خروج شاه از ايران در 26 ديماه 1357 با عجله كشور را ترك كردند و رفتند براي همگان در مورد خروجشان از كشور داستان هايي خيالي ساختند كه .....................

      فريدون داشت با سرعت باقيمانده روحيه خود را از دست مي داد و ديگر از خانه هم  بيرون  نمي آمد و حتي گاهي تحمل من و ديگران را هم نداشت. بسيار پرخاش جو و كم تحمل شده بود و حتي كارهايي را كه مي گفت اگر بهتر از آنچه كه در نظر داشت هم انجام مي داديم باز هم ايراد مي گرفت.

      آيا حق نداشت؟ ما همه به او حق مي داديم كه چنين باشد و لب فرو مي بستيم و حتي انتظار بد تر از اين ها را هم داشتيم. ولي خود من و ديگران چه؟ ما هم به اندازه خودمان و به نسبت خودمان همه چيز را از دست داده بوديم و ديگر امتيازات و مزاياي با فريدون فرخزاد بودن و شهرت بي انتهاي او نبود تا شامل حال ما  هم بشود. ولي هم من و هم عباس و هم علي تا زماني كه فريدون را تا خود مرز بدرقه كرديم و تا روزي كه زنده بود هرگز از خدمت كردن به او باز نمانديم و تا روزي كه زنده باشيم  حتي براي مرده او هم هر كاري لازم باشد انجام خواهيم داد. ( علي ر.  در پنجم آذر 1371 بر

 اثر تصادف كشته شد).

       تا قسمت هجدهم كه مصائب و مشكلات و دشواري ها باز هم بيشتر مي شوند  همه شما عزيزان را به يزدان پاك كه تا ابد نگهبان ايران و ايراني خواهد بود مي سپارم
برچسب‌ها: فریدون فرخزاد
+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در جمعه هجدهم فروردین 1391 و ساعت 11:21 |

م. صدر –قسمت پانزدهم امل ساين مهمان هنري و شخصي فريدون فرخزاد

 : روزگاري بود كه هنرمندان كشور تركيه آرزوي آمدن به ايران را داشتند. و وقتي طهران را مي ديدند و يا به رويال طهران هيلتون هتل مي رفتند گويي به شهر لاس وگاس ايالت آريزوناي آمريكا رفته اند. قبل از خانم امل ساين آژدا پكان خواننده و سميرا رقاص  و برخي ديگر از هنرمندان آن كشور به ايران آمده و با درآمد هاي غير قابل تصور مراجعت نموده بودند. از هنرپيشگان تركيه اي هم سوزان فيليز و كاوه تبا فيلمهاي مشتركي با هنرپيشگان سينماي ملي ايران بازي كرده بودند همانطور كه سركار خانم فروزان با فخرالدين و آقاي ناصر ملك مطيعي با پري ساواش

 هم بازي شده بودند. در سال 1349 هم همانطور كه شرح آن در قسمت هفتم رفت استوديو يلماز فيلم استانبول عكس خانم امل ساين را براي بازي در فيلم دلهاي بي آرام براي ما فرستاد ولي در عمل خانم سحر كه هيچ سنخيتي به عنوان رل مقابل با فريدون نداشت را به طهران اعزام نمود و ما را در مقابل عمل انجام شده قرار داد. لذا نام خانم امل ساين در اينجا بود كه براي اولين بار شنيده شد. قابل توجه اينكه خانم سحر هم خود را در ابتدا امل ساين معرفي نمود ولي ما كه به موضوع شك كرده بوديم با ديدن گذرنامه او متوجه حقيقت و كلاه گشادي كه سرمان رفته بود شديم. البته ما هم بي تقصير

 بوديم زيرا چنين چيزي تا بحال  در عالم سينما اتفاق نيفتاده بود !

     خانم امل ساين قبل از اينكه به دعوت رسمي فريدون فرخزاد ( دولت شاهنشاهي ايران فقط با دعوت نامه رسمي به اتباع ترك ويزا مي داد)به ايران بيايد دو بار ديگر يكي براي ايفاي نقش مقابل آقاي ايرج قادري  در فيلم سرسپرده و دوم براي اجراي كنسرت  و شركت در برنامه شو هرمز قريب افشار به ايران آمده بود. و اين مرتبه سوم بود كه به ايران مي آمد. آشنايي خانم ساين با فريدون ظاهراً بسيار اتفاقي بود. البته فريدون عكس  امل ساين را در مجلات ديده بود و از فيزيك و زيبايي و مخصوصاً لبخند او بسيار نزد دوستان تعريف كرده بود. در يكي از روزها كه داشتيم بعد از ضبط

 ترانه اي براي رنگارنگ از درب اصلي ساختمان مركزي تلويزيون ملي ايران خارج مي شديم ناگهان شاهد ورود امل ساين شديم. من آهسته به فريدون گفتم اين خانمي كه دارد ميآيد امل ساين است ، همان كسي كه با يد با تو در دلهاي بي آرام بازي مي كرد. فريدون كه خود او را تا كنون از نزديك نديده بود عمداً به گونه اي و با زاويه اي و با سرعتي بطرف درب رفت تا با هم رو در  رو  شوند.  فريدون درب را براي او باز كرد. امل ساين هم وقتي فريدون را ديد بگونه اي در ميان درب ايستاد كه فريدون نه مي توانست بيرون برود نه داخل بيايد  و نه درب را رها كند زيرا درب به امل ساين برخورد مي

 كرد . فاصله آندو هم بقدري به هم نزديك بود كه صورت هاي آنها بيش از بيست سانت با هم فاصله نداشت. امل ساين خود جزء خانم هاي بلند قد بشمار مي رفت ولي حتي با كفش پاشنه بلندي كه به پا داشت هنوز هم پانزده سانت از فريدون كوتاه تر بود. بهر جهت نگاه مستقيم آنها براي چند ثانيه روي يكديگر قفل شد تا اينكه امل چيزي گفت . فريدون كه تركي نمي دانست به من كه به حكم ادب چند متري دورتر ايستاده بودم اشاره كرد تا نزديك آنها شوم. من فوراً خود را به آنها رساندم و از امل به تركي خواستم كه گفته خود را تكرار كند. خيلي راحت گفت  بفرمائيد : : من نيم ساعت است كه در

 اتوموبيل منتظر آمدن ايشان هستم زيرا بمن گفته بودند كه  زود و از اين مسير خواهند آمد. بلافاصله هم از من خواست بگويم  برنامه شوي پريشب فريدون را ديده  و عكسهاي بسياري از ايشان را هم در مجلات مشاهده كرده  ولي خودش از عكسها و تصويرش در تلويزيون خوشگل تر است. من هم عيناً اين عبارات را براي فريدون ترجمه كردم. فريدون هم با خنده اي بلند  بلافاصله با او روبوسي كرد. البته امل ساين كمي انگليسي و كمي هم آلماني بلد بود و دست و پا شكسته خودش هم چيزهايي به فريدون مي گفت. فريدون هم بمن گفت از او بپرسم آيا ميل دارد نهار را با او صرف كند؟ كه با تبسمي معني

 دار سر به زير انداخت و گفت " اوت"  يعني بله. نزديكترين رستوراني كه در شأن آندو باشد " سورنتو " بود كه روبروي خيابان جام جم كمي پائينتر در خيابان پهلوي بود. به ياد آوردم كه هفت سال قبل در پشت همين  ميز فريدون مشغول بازي سكانسي با سحر براي دلهاي بي آرام بود و من هم همين نقش مترجم را براي كارگردان آن  آقاي اسماعيل رياحي بازي مي كردم.

    هم فريدون و هم امل ساين به قدري محو جمال و باطن يكديگر شده بودند كه گاهي احتياجي به ترجمه احساس نمي شد !

      امل ساين شب بايد به تركيه مراجعت مي كرد ولي بخاطر دعوت فريدون براي شركت در جمعه بازار و بزرگترين نمايش هفته و يك عروسي شاهانه در دربار و از همه مهمتر براي بودن  با فريدون قرار شد هفته آينده به طهران بازگردد . از رستوران مستقيم به خانه فريدون رفتيم و تا شب ساعت يازده كه او را به مهر آباد رساندم آندو با هم آلبوم هاي عكس فريدون را ديدند و كمي هم دو صدايي تمرين ترانه درو وا نمي كنم را كردند. كاست آن را هم به او  داديم تا در فرصتهاي مناسب در تركيه تمرين كند. او را به  مهر آباد رساندم و هشت روز بعد همراه فريدون براي استقبال از او مجدداً

 به مهر آباد رفتيم. و حالا او در منزل فريدون است. 

            بلافاصله با پخش موزيك تنهاي درو وا نمي كنم  تمربن شروع شد زيرا فردا صبح وقت ضبط برنامه بود.

   اگر از شرح جزعيات بگذريم و مسائل خصوصي بين آندو را حذف كنيم  برنامه امل ساين و مخصوصاً رقص آندو با يكديگر كه همراه با ترانه " درو وا  نمي كنم" فريدون در قسمت دوم برنامه شو بزرگترين نمايش هفته بود با استقبال تماشاگران حاضر در استوديو كه تعداشان به دويست نفر مي رسيد قرار گرفت به گونه اي كه همه بلند شدند و تا ده دقيقه كف ميزدند.  علي رغم اينكه كارگردان برنامه قبل از ضبط تذكر داده بود كه فقط با اشاره او كف بزنند و با اشاره او قطع كنند ، معذالك حضار بي توجه به درخواست هاي مكرر ايشان حتي به روي صحنه آمدند كه من و عباس و علي براي محافظت از

 فريدون و امل  فوراً خود را به آنها رسانديم و فاصله اي امن بين آن دو و  تماشگران ايجاد كرديم.  ضبط قطع و بعد از ساعتي دوباره شروع شد. امل ساين از ديدن اين صحنه بسيار متعجب شده بود. آنطور كه بعداً توضيح داد آنرا با شركت در برنامه قريب افشار كه بسيار سرد و بي روح و كسل كننده و همراه با لكنت زبان ايشان بود مقايسه كرده و تفاوت ها را درك كرده بود. برنامه قريب افشار اصولاً فاقد تماشگر استوديوئي بود.

        در برنامه جمعه بازار راديو هم با اينكه تعداد حضار حدود سي نفر بودند آنقدر برنامه دو صدايي و رقص مشترك  فريدون و امل ساين مورد توجه آنها قرار گرفته بود كه نوبت به برنامه شاباجي خانم و بانو بهشته و ناصر خان مسعودي نرسيد هر چند كه آنها هم در ميان ديگران شادي مي كردند و حتي براي خود فريدون هم وقت نشد تا طبق روال ترانه پاياني برنامه را بخواند.

      و اما شب همان روز در كاباره شكوفه نو. 

     اعلام برنامه دو نفره  شاد شاد شاد فريدون فرخزاد و امل ساين از چند روز قبل از طريق روزنامه كيهان پر تيراژترين روزنامه آن دوران و مجله جوانان و آگهي هاي تابويي به اطلاع عموم رسيده بود و پوستر هاي قدي آندو در بام كاباره نصب شده بود. بهاي ورودي براي هر نفر از يكصد و پنجاه تومان به يك هزار و پانصد تومان افزايش داده شد كه حتي با اين قيمت نيز از پنج روز مانده به شب اجرا كليه ميزها رزرو شدند و حتي ميزهاي اضافه اي هم كه به هر شكلي بود در راهرو و بالكن و گوشه هاي سن گذاشتند باز هم كفاف نداده و  تلفن ها براي رزرو مدام زنگ مي خورد بگونه اي كه

 مدير و صاحب كاباره با جديت ميگفت حاضرم يك قرارداد پنج ساله با آن دو ببندم.  تلفنها و پيغام هاي سفارشي از اشخاص صاحب منصب و ثروتمند پياپي مي رسيد ولي محدوديت جا امكان اجابت همه آنها را نمي داد زيرا براي اسكان همه آنها يك سالن دو هزار نفره لازم بود.

        آن شب ، شب يك ميليون توماني براي صاحب شكوفه نو لقب گرفت كه با حقيقت قرين بود. از ساعت هشت شب اتوموبيل هاي آخرين مدل و ليموزين ها در مقابل كاباره كه در پائين شهر و در منطقه مناسبي هم قرار نداشت توقف مي كردند و بعد از پياده شدن مسافران به پاركينگ روبروي آن مي رفتند. زرق و برق لباسهاي مدعوين خانم چشم را خيره مي كرد و آقايان همه بلا استثناء اسموكينگ پوشيده بودند. بي اختيار بياد شب دامادي فريدون و عروسي ترانه افتادم و بخاطر عاقبت نافرجام آن تأسف خوردم. 

      براي آن شب كليه برنامه هاي ديگر كاباره به جز رقص گروه كره اي كه با اندامي تقريباً برهنه مي رقصيدند و برنامه مرحوم خانم سوسن كه بسيار با فريدون دوست بود و شايعه ازدواج آن دو نيز زماني ورد زبان ها و مجلات بود و رقص عربي خانم جميله حذف شده بودند. البته همين سه مورد هم از نيم ساعت به ده تا پانزده دقيقه كاهش داده شده بود.

      دستمزد فريدون براي آن شب يك ركورد در نوع خود بود. يعني پنجاه هزار تومان. امل ساين هم ده هزار تومان گرفت كه با قدرت ريال آن روز ما و تبديل به لير بي ارزش تركيه بقول خودش معادل پول يك خانه متوسط در استانبول بود.  براي مقايسه لازم است به اطلاع برسانم بالاترين دستمزد خوانندگان در آن سال براي يك ساعت اجراي برنامه مربوط به خانم هايده معادل هشت هزار تومان و بعد براي گوگوش و داريوش معادل شش هزار تومان و آقاي عارف سه هزار تومان و ستار و ابي و وفا و ..... مساوي هزار و پانصد تومان بود.

       گروه اركستر اختصاصي فريدون از عصر وسائل خود را آورده و مشغول تمرين شده بودند.

       رأس ساعت 21:00 اركستر ترانه شب بود بيايان بود  را نواخت و امل ساين كه از قبل او را آموزش داده بوديم آمد روي صحنه و همراه با صداي قشنگ ولي با لحجه شيرينش آن را خواند. تا پايان آن ترانه اثري از فريدون نبود. تا اينكه اركستر آهنگ آرام و حزن آلود چرا هيچكس نمي خواد حرفامو باور بكنه را نواخت و فريدون به روي صحنه آمد كه همراه با ابراز احساسات شديد حضار روبرو شد بگونه اي كه اركستر مجبور شد بارها و بارها آكورد اين ترانه را تكرار كند. تا اينكه فريدون از همه خواست بر روي صندلي هاي خود بنشينند. امل ساين به سادگي و به راحتي در آغوش فريدون جاي

 گرفت و كليه چراغ هاي سالن خاموش شد و فقط نور افكن با نور قرمز رنگي بصورت دايره اي روي آنها قرار گرفت.  اين ترانه  به اين صورت اجرا شد كه  فريدون ميگفت : كه ميآد و كي ميآد اونكه چشاش واسه من شبو چراغون بكنه ؟ امل ساين ميگفت : من ميآم ، من ميآم. يا وقتي كه فريدون ميگفت : ديوونه همدم ديوونه ميخواد . امل ساين ميگفت : من ديوونه همدمتم.

 

       بعد از اجراي اين ترانه حدود پانزده بطري شامپاين  براي امل ساين باز شد زيرا طبق موازيني كه آن زمان ها وجود داشت و حالا  كاهش يافته امل ساين مهمان كشور ما محسوب مي شد و احترام او به هر طريقي بايد حفظ مي شد. البته براي فريدون هم حدود هفت شامپاين باز شد كه حدوداً ده هزار و پانصد تومان هم به حساب پرداختي او اضافه شد.

      خانم هاي چند نفر از حضار بسيار سرشناس كه نمي توانم نام آنها را ببرم  درخواست رقص با فريدون را نمودند و همسرانشان تقاضاي رقص با امل ساين را . آنهايي كه بياد دارند مي دانند كه اين رقصها جنبه نمادين داشت و از پنج ثانيه تجاوز نمي كرد كه در همين مدت كم عكس يادگاري هم توسط عكاس مخصوص كاباره از آنها برداشته مي شد. البته طبق قرار قبلي هم فريدون و هم امل ساين در خلال برنامه ها به ميان حضار مي رفتند و با تك تك آنها دست مي دادند و در بعضي موارد روبوسي هم كردند. اين عكس ها همراه با نگاتيو آنها و با توجه به سمت هاي حضار جنبه اختصاصي و محرمانه

 داشت كه روز بعد با پيك براي هر كدام بصورت جداگانه  ارسال شد.

      اين برنامه تا ساعت 03:00 بامداد ادامه داشت. كه با روشن شدن چلچراغ بزرگ وسط پايان يافت.

      امل ساين و فريدون را سوار بر مرسدس بنز 280 سفيد رنگ فريدون تا خانه جديد فريدون واقع در خيابان فرشته  رساندم و ساعت چهار بامداد بود كه به خانه خودمان در تهرانپارس رسيدم و دوساعت بعد براي رفتن به دبيرستان برخواستم.

     آن شب جزء  شبهاي بسيار رؤيايي در زندگي فريدون بود كه بارها و بارها از آن ياد كرده بود.

     علاقه بوجود آمده في مابين اين دو كه مي شد حالا آنها را دو دلداده ناميد شش روز ديگر هم ادامه يافت و امل ساين ضمن دعوت از فريدون براي استراحت در ويلاي مجلل و بسيار بزرگ و باشكوه خود واقع در ازمير با چشمان گريان در فرودگاه بين المللي مهر آباد خدا حافظي كرد و رفت. فريدون تا  داخل هواپيما او را بدرقه كرد زيرا با توجه به شهرت او ممانعتي برايش ايجاد نمي كردند و با چشماني اشك بار بازگشت و تا زماني كه چرخ هاي هواپيما از زمين جدا نشده بود به آن خيره ماند. گويي مي دانست كه  ديگر هرگز يكديگر را نخواهند ديد و اين از رخسار او هويدا بود. فرداي آن

 روز فريدون از خانه بيرون نيامد و تا پاسي از شب به عكس هاي خود با امل نگاه مي كرد. من براي اينكه فريدون از اين حالت در آيد مخفيانه به خانم مرجان تلفن زدم . پانزده دقيقه بعد او نزد فريدون بود.

     در تابستان سال 1367 ضمن سفري كه به تركيه نمودم به كاباره مخصوص امل ساين رفتم و در گوشه اي تاريك نشستم. عكسي از او و فريدون  كه در كنار استخر هتل هايت طهران در سال 1356 گرفته شده بود را داخل پاكت سر بسته اي گذاشته توسط گارسون براي امل ساين فرستادم. هنوز پنج دقيقه نگذشته بود كه او بسوي ميز من آمد . نور افكن هم مدام او را دنبال مي كرد كه با اشاره او خاموش شد. آمد و نشست كنارم. من ضمن بوسيدن دست او به تركي از زيبايي او و اينكه تغيير چنداني نكرده است گفتم و او در جواب از من پرسيد فريدون كجاست و چكار مي كند؟ بسيار در مورد او نگران بود كه نگراني او

 هم بجا بود زيرا داستان هايي از آنچه براي هنرمندان در ايران پيش آمده بود را   شنيده بود. برايش گفتم كه به تازگي در آلبرت هال لندن كنسرت داشته است و بطور كلي شمه اي از حال و روز نه چندان خوب فريدون را برايش گفتم. بسيار ناراحت شد و چون براي ادامه برنامه بايد مي رفت از من قول گرفت تا ساعت 03:00 بامداد منتظرش بمانم تا با هم به خانه او برويم. قول دادم و زماني كه در خانه او بوديم تا بعد از ظهر مدام در مورد فريدون از من سئوال مي كرد تا اينكه  تلفن فريدون را گرفتم و گوشي سوم را خودم برداشتم و مكالمات آندو دلداه يازده سال پيش و دو دوست فعلي را براي

 يكديگر ترجمه كردم . در حين ترجمه  تصويري از عشق نافرجام و بي سرانجام را در چشمان آبي آسماني امل ساين ديدم و مطمئن بودم با شناختي كه از فريدون داشتم و از  لحن حزن آلود صداي او احساس مي شد  او هم حال و روزي بهتر از امل ندارد. آنها با هم قول و قراري نگذاشتند زيرا به امل از قبل گفته بودم كه  فريدون بنا بدلايل امنيتي نمي تواند به تركيه بيايد و امل هم نمي توانست بخاطر قراردادهايش با چند كاباره و تلويزيون كانال شماره يك تركيه و دو فيلم سينمايي كه مشغول بازي در آنها بود براي ديدار فريدون به خارج از تركيه برود.

       امل آن شب هم مرا با اصرار زياد همراه خود به كاباره " يلديزلار" بردولي ساعت بيست و چهار از او خدا حافظي كردم و با همان احساس برادري كه از ابتدا نسبت به او داشتم او را ترك  كردم و به هتل محل اقامتم بازگشتم. با انبوهي از خاطرات از روزهاي دور و اينكه امل ساين در شهر خودش زندگي مي كند. من هم كه بزودي به طهران باز خواهم گشت ولي....................................سرنوشت با فريدون چه كرد و او را به كجا ها و چه دنيا هايي  و چه  آينده  نامعلوم و محتومي پرت كرد.

       روز بعد وقتي بعد از انجام كارهايم به هتل بازگشتم . دسته گل زيبايي را در اتاقم ديدم كه روي آن نوشته بود تقديم به م. صدر كه بوي فريدون را مي دهد همراه با دو ساعت مچي الماس نشان يكي براي فريدون و ديگري براي من. ساعت فريدون را همانجا توسط آشنايي كه  داشت به آلمان مي رفت برايش فرستادم كه براي اولين بار در شو هتل پلازا فرانكفورت به دستش بست. آن ساعت را همسايه نامدار فريدون تا شب پيش از مرگش بر دست او ديده بود ولي بعد از مرگش جزء اشياء بجا مانده از او در خانه اش نبود !

 


برچسب‌ها: فریدون فرخزاد
+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در جمعه هجدهم فروردین 1391 و ساعت 11:15 |
م.صدر - قسمت چهاردهم : " بزرگترين نمايش هفته"
 
چهارمین شویی كه فریدون رسماً در تلویزیون ملی ایران اجرا نمود "بزرگترین نمایش هفته" نام داشت كه از اواخر سال 1353 شروع شد و محتوای آن به كلی با برنامه های قبلی او متفاوت بود. اولاً زمان آن با تصویب هیئت نظارت بر تولیدات داخلی تلویزیون كه خود از هنرمندان قدیمی و به نام كشور امثال مرحوم صادق بهرامی پیشكسوت تئاتر و بازیگری تشكیل شده بود از یك ساعت به دو ساعت افزایش داده شد، ثانیاً دكور آن ضد انعكاس نور بود، ثالثاً برای اولین بار از نور پردازی رنگی در آن استفاده شد، رابعاً میهمانان آن را بیشتر بازیگران سینما و تئاتر، شعرا، نویسندگان و از این قبیل تشكیل می دادند. یعنی به طور كلی به جای استفاده از خوانندگان كه در شوهای قبلی نود درصد میهمانان برنامه را در بر می گرفتند حال نود در صد میهمانان را هنرمندانی از سایر رشته های هنری تشكیل می دادند. در این سری از برنامه ها برای اولین بار  از میكروفن های هوایی كه در تصویر دیده نمی شدند، استفاده شد. در ضمن از رقص های فولكلور اقصی نقاط كشور هم در همه برنامه ها دیده می شد. مثلاً اگر رقص گیلكی در حال اجرا بود در كنار آن آقای ناصر مسعودی دیده می شد كه داشتند ترانه ای گیلكی می خوانند.  فریدون خود در یكی از آنها  لباس بلوچی سفیدی پوشید و عمامه بر سر گذاشت و با سیتار مرحوم استاد عباس مهرپویا رقص بسیار زیبای بلوچی را ارائه نمود كه در دو عكس ضمیمه مشاهده می فرمائید.


این رقص بارها و بارها بواسطه درخواست های انبوه تلفنی و كتبی تماشاگران در میان برنامه های مختلف تلویزیون پخش شد. سپس برنامه تئاتری هم با همین لباس اجرا شد كه فریدون نقش خان بلوچ را بازی می كرد كه داشت به درخواست شخصی كه مثلاً از مركز (طهران) آمده بود رسیدگی می كرد. ولی سبك اجرای  بزرگترین نمایش هفته همان بود كه از اولین میخك نقره ای شكل گرفته بود یعنی در ابتدا و وسط و انتهای آن  خود فریدون ترانه ای می خواند و تقدیم گل به شركت كنندگان الزامی بود و بوسیدن دست خانم ها به نشانه احترام به آنها انجام می گرفت و مهمتر از همه تجلیل از هنرمندان پیشكسوت و اقشار زحمت كش جامعه در صدر عناوین دیگر قرار داشت. در تمام برنامه ها فریدون شعری از حفظ از فروغ یا مشیری یا اخوان ثالث و یا سهراب می خواند كه اكثراً با قطرات اشك او همراه می شد و طرفداران خاص خودكه عمدتاً از جوان بودند را داشت.

در مورد این برنامه هم جرائد، روز بعد از پخش اولین قسمت آن مطالب زیادی نوشتند. مخصوصاً در مورد نام آن كه رجحان آن را بر شو رقیب و دیگر شوهای متنوعی كه تعداد آنها حالا به به هفت رسیده بود  و هر كدام توسط خواننده ای مشهور اجرا می شد را نشان می داد. البته انتخاب این نام در بدو شروع دكور بندی و قبل از انعقاد قرارداد با مخالفت هیئت نظارت روبرو شد و دلیل آنها هم این بود كه می گفتند شوهای دیگر را در مراتب پائینتر و تحت الشعاع  قرار می دهد و حالتی از  توهین نسبت به آنها را نیز در بر دارد. ولی فریدون و من كه برای دفاع از نام انتخابیمان رفته بودیم به این استناد كردیم كه چون فریدون بنیانگذار شو در ایران و در تلویزیون ملی ایران است و با توجه به تعداد بینندگان خود و محبوبیت در میان مردم و غیره حق دارد نامی در این ردیف برای برنامه خود انتخاب كند. خلاصه سفارش هایی هم از این طرف و آن طرف شد تا موافقت هیئت دریافت شد و آنونس آن تهیه گردید.

این شو از گرانترین و پر هزینه ترین برنامه های تلویزیون ملی ایران تا آن زمان بود كه برای تأمین بخشی از هزینه گزاف آن مقرر شد برای اولین بار در دو نوبت در خلال آن تبلیغات پخش شود. برای تبلیغات اول شروع برنامه كه بلافاصله بعد از آنونس پخش می شد نرخ دو  هزار تومان برای هر ثانیه و برای تبلیغات دوم كه معمولاً در سر یك ساعت اول پخش می شد نرخ یك هزار و پانصد تومان در نظر گرفته شد كه چهار برابر نرخ معمولی برای تبلیغات  بود ولی معذالك همین قیمت گزاف هم باز با استقبال بسیار شركت های تجارتی روبرو شد و زمان آن برای هر نوبت تا دو دقیقه و كلاً چهار دقیقه هم رسید (پخش بیش از چهار دقیقه تبلیغات با مخالفت مدیر عامل سازمان روبرو شد) یعنی جمعاً چهارصد و بیست هزار  تومان درآمد برای تلویزیون و این در حالی بود كه  خود فریدون طبق قرار داد فقط بیست و پنج هزار تومان برای اجرای هر یك از آنها دریافت می كرد كه برای آن روزگار پول زیادی بود. برای مثال بازیگران درجه اول سینما تا حداكثر یك صد هزار تومان برای ایفای نقش در هر فیلم دریافت می كردند كه قالباً بین بیست روز تا یك ماه زمان می برد. البته دستمزد سركار خانم فروزان این استثنای سینمای ملی ایران تا یكصد و پنجاه هزار تومان هم رسید.

در این دوران ضبط برنامه ها نیز بسیار راحت تر شده بود و مثل میخك نقره ای دو تا سه روز وقت نمی برد و با تجهیزات مدرنی كه خریداری شده بود حداكثر پنج ساعته یك برنامه دو ساعته ضبط و آماده پخش می شد و كیفیت تصویر و صدا هم خیلی بهتر شده بود.


برچسب‌ها: فریدون فرخزاد
+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 11:40 |
م.صدر - قسمت سیزدهم: شايعات

با اینكه در چند مورد طی دوازده قسمت گذشته به نحوه شكل گرفتن شایعات، مبدأ آنها، مقصود سازندگان آنها و غیره اشاراتی داشتم  معذالك با توجه به مذاكره ای كه با آقای نظری عزیز داشتیم این قسمت را تماماً و واضحاً به شایعات پیرامون فریدون فرخزاد می پردازم. اطمینان دارم كه اگر به صورت متمركز و منفصل و كوتاه و مختصر به دلایل مردود بودن تمامی این شایعات بپردازم هم از اطاله كلام جلوگیری شده و هم درك مطلب بهتر خواهد بود. لذا توجه شما عزیزان را به مراتب زیر جلب می نمایم:

1- دامن زدن به شایعات مربوط  به فریدون فرخزاد مبنی بر همجنس گرایی آن مرحوم مقتول بلافاصله پس از قتل او در روز سیزدهم مرداد 1371 تا دو هفته با شدت هر چه تمامتر و از آن به بعد تا یك ماه با شدت كمتری در كلیه روزنامه های كشور به توهین آمیز ترین وجهی به چاپ رسید تا اینكه طبق دستور مستقیم وزارت امور خارجه به وزیر ارشاد دفعتاً همه جراید از ادامه آن خود داری نمودند. برای مثال خبر قتل فریدون را روزنامه های ابرار و كیهان چنین نوشتند "اعلام قتل فریدون فرخزاد توسط سگ ها" و "پارس سگ ها خبر از قتل فریدون فرخزاد می داد" و "مرگ فرخزاد معلوم الحال" و "هنرمند بدنام زمان طاغوت به درك واصل شد" و "فریدون فرخزاد در حال همجنس گرایی كشته شد" و ده ها از این قبیل تیترها كه در شرح آن سرتیترها دقیقاً دشمنی كلی با آنچه فریدون انجام می داد به وضوح دیده می شد.

2- دوستی دختران و زنان بسیار با فریدون به هنگامی كه او قبل از ازدواج با آنیا در پمپ بنزین كار می كرد كه عكس های برخی از آنها موجود می باشد.

3- ازدواج اول فریدون با آنیا و تولد رستم ده ماه پس از آن.

4- ازدواج دوم فریدون با ترانه كه صمیمانه یكدیگر را دوست داشتند.

5- طرز نگاه او به خانم ها كه در اكثر برنامه های او مشهود است كه با چه علاقه و شدت و حدتی  بود.

6- قشر مذهبی و افراطیون كه پیشرفت و شهرت افراد متجدد و نوگرایی مثل فریدون را متضاد با برنامه های خود برای تحمیق مردم می دانستند.

7- برای فروغ فرخزاد هم بعد از انتشار شعر "گناه" شایعات بسیاری ساختند. زیرا عوام فكر می كردند فروغ طبق شعر خود گناهی پر ز لذت در میان بازوان آهنینی مرتكب شده است.

8- آن گونه كه در كتب بیماری های جنسی نوشته شده مقوله همجنس گرایی معمولاً از سنین 14 و 15 سالگی و حتی كمتر در افراد مبتلا به اینگونه بیماری ظهور می كند، در صورتی كه خواندیم اولین عشق فریدون درسن پانزده سالگی به وقوع پیوست كه تا واپسین روزهای عمر كوتاهش از بهترین خاطرات او بشمار می رفت و آن خانم محترم هم  اكنون در لندن زندگی می كنند.

9- مردهایی كه نمی توانستند در بدست آوردن عشق خانم ها و یا حداقل بدن آنها با فریدون رقابت كنند و علیرغم تحمل هزینه های سنگین از این كار عاجز بودند برای اینكه نقطه ضعف خود را بپوشانند راه انتشار شایعات برای او را انتخاب می كردند.

10- مردانی كه دلشان می خواست با خانم ها برقصند ولی مردانگی و موازین آنها و معیارهای آنها اجازه چنین كاری را به آنها نمی داد و در آتش رقص با زیبارویی می سوختند پر واضح است كه خانم هایی را كه برای همرقص شدن با فریدون انتظار می كشیدند را نمی توانستند تحمل كنند پس باز بهترین راه را گسترش همان شایعات موجود تشخیص می دادند.

11- در بین رسانه های خارج از كشور هم بسیار بودند و هستند كه چه در زمان زنده بودن فریدون و چه بعد از مرگ او صرفاً به خاطر مطرح بودن خودشان همان شایعات قدیمی را تكرار می كردند. كه اگر لازم باشد سرگذشت بسیاری از صاحبان و مجریان آنها كه همجنس گرایی در مقابل اعمال آنها اصلاً به شمار نمی آید را همراه با عكس و مستندات منتشر خواهم كرد. برای مثال آقایی كه صاحب شبكه 24 ساعته كرم فروشی در لس آنجلس است و كاخی رؤیایی برای خودش و همسرش در بورلی هیلز   هالیوود دارد و در دبی هم دارای تشكیلات متعددی است و در قتل فریدون هم شركت مستقیم و نقش اساسی داشته، در ظاهر به دوستی با او افتخار می كند و ...

12- خانم های با نفوذ و بسیار ثروتمندی مثل  م. ا. و م. م.  كه از طرف فریدون مورد بی مهری قرار گرفته بودند از آنجایی كه نمی توانستند این حقیقت را قبول كنند كه برای اولین بار كسی پیدا شده كه به آنها و ثروت آنها پاسخ منفی داده به شایعات دامن می زدند تا بگویند آنها عیبی نداشته اند و فریدون اینكاره نبوده است. یكی از دختران شاسیته ایران در سال 1350 هم كه بعداً همسر شخصی در وزارت امور خارجه شد و قبلاً عاشق سینه چاك فریدون بود (زیرا اجرای مراسم انتخاب دختر شایسته ایران هم در آن سال با فریدون بود) و برای ازدواج از فریدون جواب رد شنیده بود هم توسط همسرش به عناوین مختلف به اینگونه شایعات دامن می زد.

13- اشخاص همجنس گرا چه زن و چه مرد اصولاً از روحیه ضعیفی برخوردارند زیرا از بیماری خود و غیر عادی بودن خود و غیر طبیعی بودن خود آگاهند و لذا عمدتاً دارای اراده قوی و روحیه پرخاشگری نیستند، مثلاً آقایان راك هادسن، تایرون پاور و ارول فلین كه همه از هنرپیشه های نامدار زمان خود بودند دارای خوی بسیار نرمی بودند در صورتی كه همه می دانیم فریدون دارای روحیه بسیار عصبانی و پرخاشگری بود با زبانی بسیار تند و گزنده و سری داشت نترس و بی محابا كه عاقبت همین خصلت ها موجب اتخاذ تصمیم برای قتلش شد.

14- همانطور كه بارها در خلال مطالب متذكر شده ام شوخی ها و خنده ها و رقص بسیار مردانه و در عین حال زیبا و آرام فریدون و ترانه های عاشقانه او كه ورد زبان نوجوانان آن روزها و  پیرمردها و پیر زن های این دوران به شمار می روند و احساس راحتی كه خانم ها در مواجهه با او داشتند با هیچكدام از موازین آن دوران همخوانی نداشت لذا اكثر مردها كه باطناً می خواستند چنان باشند ولی به خاطر حفظ به اصطلاح آبرو نمی توانستند و یا ابزارش را نداشتند پس ره افسانه می پیمودند و با این دلیل كه فلانی اگر چنان است به خاطر همجنس باز بودن او است پس خود را به این صورت قانع می كردند و مرحم بر زخم خود می گذاشتند و با خود می گفتند "ما كه مردیم و خیلی هم مردیم باید به همین شیوه خودمان سراغ زن ها برویم" كه آن شیوه ها را همه می دانستیم كدام ها بودند و هستند".

15- هم فروغ و هم فریدون حداقل دویست سال از زمان خود جلوتر بودند پس طبیعی بود كه مورد رشك و حسادت رقیبان زمان خود باشند و هدف انواع شایعات.


برچسب‌ها: فریدون فرخزاد
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 11:38 |

م.صدر - قسمت دوازدهم:شو "سلام همسايه ها"

در قسمت های قبل شرح دادم كه چرا و چگونه میخك نقره ای قطع و فریدون از تلویزیون اخراج و شخصی كه از راهی بسیار ناجوانمردانه و علیرغم مشكلات تكلمی و چهره ای كه اصلاً نمایشی نبود از آمریكا مستقیماً به تلویزیون ملی ایران آمده بود سعی در پر كردن جای خالی او داشت. این شخص حتی در تابستان سال 1351 برنامه هنری اردوی تربیتی رامسر را هم از آن خود كرد ولی علیرغم همكاری و حمایت جرائد و بنگاه های تبلیغاتی و در رأس همه خود سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران از او، هرگز حتی نتوانست ده درصد از محبوبیت فریدون را بدست آورد. در مورد رقابت او با فریدون هر روز در مجلات مطالب زیادی نوشته می شد و لطیفه هایی ساخته می شد. از طرفی با یك برنامه حساب شده به شایعات مخالف فریدون هم در سطح گسترده ای دامن زده می شد.

 خلاصه دائماً سیل اخبار منفی بود كه به ما می رسید و اینطور به نظر می آمد كه كار فریدون تمام است. حتی كور سویی هم از هیچ كجا به چشم نمی خورد. دیگر نه از دعوت برای عروسی و انواع مراسم خبری بود و نه از رادیو و نه از تلویزیون و خلاصه گویا همه درب ها بروی فریدون بسته شده بود. كسانی كه موجب كنار زده شدن فریدون و روی كار آمدن رقیب او شده بودند با سماجت تمام به  اعمال خود ادامه می دادند و دیگر حتی مجلات دست سوم هم كوچكترین خبری از فریدون فرخزاد كه تا چند ماه قبل شماره یك در صفحات هنری و سر تیتر مطالب بود چاپ نمی كردند.

تقریباً برای همه دوستداران او مسلم شده بود كه كار او تمام است. حتی یك بار به فریدون پیشنهاد كردم برای مدتی سری به آنیا و رستم بزند و مثل گوكوش كه برای چند سالی هیچ خبری از او نبود و ناگهان با تبلیغاتی بسیار سنگین خبر بازگشت او از فرانسه را منتشر كردند و از آن به بعد بود كه گوگوش با چهره ای جدید وارد عرصه شد، او هم تا فروكش كردن جو منفی به وجود آمده به استراحت بپردازد و به آلمان برود. ولی او قبول نكرد و شكست را نپذیرفت. ده ماهی كه از شهریور 1349 شروع شده بود به همین منوال گذشت.

در آن زمان خبر تأسیس تلویزیون آموزشی در چند ماه آینده در جرائد رسمی منتشر شد كه به منظور تدریس دروس دبیرستانی توسط دبیران ممتاز برای سال های سیكل دوم در رشته های ریاضی، طبیعی و ادبی بنیاد نهاده شده بود. مدیره آن خانمی بود بسیار با سواد و منطقی و البته از دوست داران فریدون كه معتقد بود مثل دبیرستان باید در میان دروس تدریس شده در تلویزیون هم زنگ تفریحی برای دانش آموزان گنجانده شود تا باعث رفع خستگی و شادابی و حضور ذهن مجدد آنها شود. برای این كار قرار شد در بین دروس ترانه هایی از خوانندگان مطرح آن زمان پخش شود و این تنها نقطه امید موجود در آن زمان برای فریدون شد. بنابراین همه دست به كار شدیم و به زودی چند ترانه با كمك آقایان هاملت میناسیان و پرویز مقصدی و ... مطابق با  صدای فریدون سروده شد. اركستر از هم گسیخته شده فریدون را هم دوباره گرد هم جمع كردیم و ترانه ها ضبط و یكی بعد از دیگری در تلویزیون آموزشی بخش شدند. با نامه های انبوهی كه دوستداران فریدون برای تلویزیون آموزشی فرستادند مسئولین متوجه شدند كه تعداد بینندگان این تلویزیون محقر كه همه مساحت آن به صد متر مربع هم نمی رسید و با تجهیزاتی واقعاً ابتدایی و قلیل كار می كرد بسیار بیشتر از بینندگان تلویزیون ملی ایران با آن همه كبكبه و دبدبه شده است. بله ترانه های فریدون برنامه های اصلی این شبكه را تحت الشعاع قرار داده بود و با اینكه كیفیت تصویر آن برفكی بود معذالك بینندگان زیادی پیدا كرده بود.

به تدریج این نامه ها برای مجلات هم فرستاده شدند و به قدری رو به ازدیاد گذاشتند كه ظرف یك ماه صفحات آنها مملو از نظریات نویسندگان آن نامه ها شد. این كار به جایی رسید كه مجلات متوجه شدند شماره هایی كه خبری و یا عكسی از فریدون در آنها چاپ می شود به آسانی به چاپ پنجم و ششم می رسند و مجله جوانان امروز برای اولین بار طی دو سال گذشته اقدام به چاپ تصویری چهار رنگ و بسیار زیبا از فریدون در وسط مجله كه اندازه آن دو برابر قطع خود مجله بود نمود. این شماره به چاپ هشتم رسید و با اینكه قیمت آن را به خاطر همین عكس از بیست ریال به بیست و پنج ریال افزایش داده بودند معذالك حتی بعد از چاپ هشتم باز هم نایاب شد. یادم می آید تقریباً هر دختر دبیرستانی را كه می دیدیم عكس فریدون را زیر تلق كلاسور خود گذاشته بود، همانطور كه اكثر پسران عكس سركار خانم فروزان، این سرآب رؤیایی و بی همتای سینمای ملی ایران را در جلد دفاتر خود داشتند.



برچسب‌ها: فریدون فرخزاد
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 11:32 |

م.صدر - قسمت یازدهم:شب كذايي 

 اكنون كه سرگذشت از تولد تا اوج شهرت فریدون را پشت سر گذاشته ایم (البته خیلی به اختصار) و متأسفانه به زمان برگشت موج برای آقای شوی ایران و بهترین صحنه گردان عمر كوتاه تلویزیون ملی ایران و كسی كه بی نظیر بودن او را حتی دشمنان قسم خورده اش اذعان داشتند رسیده ایم، بهتر است قبل از پرداختن به مابقی زندگینامه این بی همتای نژاد آریا كمی با فضای آن سال ها آشنا شویم. شاید هم دلیل دیگر تعلل من در شرح مابقی سرگذشت فریدون این است كه می خواهم رسیدن به نشیب های زندگی او را هر چه ممكن باشد به عقب بیندازم زیرا اولاً یادآوری آنها برایم بسیار دشوار است و ثانیاً برای اینكه سرعت ناملایمات برای فریدون از سال 1352 یعنی زمان بالاترین قله ای كه رسید تا 1357 آهسته ولی از آن سال تا روز نحس سیزده مرداد 1371 با شتاب بیشتری به او رو كرد.

می دانم كه برای بسیاری از شما عزیزان كه او را دوست می دارید شاید تحمل آنچه خواهید خواند دشوار تر از من باشد كه دارم آن خاطرات را در ذهنم مرور می كنم تا بدون كم و كاست و یا مبالغه آنها را به رشته تحریر در آورم، ولی بی مورد نمی دانم به برخی از حوادثی كه در خلال آن سال های زیبا اتفاق افتاد اشاره ای بنمایم تا بیشتر با حال و هوای آن دوران آشنا شوید و به تبع آن تجسم آنها برایتان دقیقتر شود و اكنون می پردازم به نقل شب كذایی.

طرفداران افراطی و دوستداران مصمم بسیاری از هنرمندان یا بهتر است بگویم برخی از عاشقان پاك پاخته آنها كه سری نترس داشتند برای رسیدن به هنرمند محبوبشان یا حتی دیدن آنها از نزدیك برای چند لحظه از هیچ كاری فروگذار نمی كردند و از راه نامناسبی كه تشخیص می دادند تنها راه است می خواستند به هدف خود برسند. مثلاً هنگامی كه در سال 1351 سركار خانم فروزان این بت افسانه ای سینمای ایران می خواستند برای شركت در مراسم جوایز سپاس به هتل اینتر كنتیننتال (لاله فعلی) بروند كم مانده بود كه سیل دوستداران ایشان از حلقه محافظان ماموران شهربانی عبور كنند و به ایشان برسند. یعنی به مویی بند بود كه خوشبختانه مامورین كمكی از داخل هتل به بیرون آمدند و با ملایمت تمام از این اتفاق جلوگیری نمودند. یا اینكه چندی قبل از آن دختری اسید روی صورت جناب آقای منوچهر وثوق ریخته بود كه خوشبختانه صدمه زیادی وارد نكرد و یا دختر دیگری كه روی صورت داریوش اسید پاشید كه او را روانه بیمارستان كرد و چندین فقره دیگر از اتفاقات كه قبل از اقدام خنثی شده بودند.

من و دو نفر دیگر كه آموزش های ورزش جودو را فرا گرفته بودیم در غالب رفت و آمدهای فریدون مواظب و یا بهتر بگویم منتظر چنین افرادی بودیم و متخصصین شهربانی هم بما آموزش های لازم دیگر را داده بودند و می دانستیم كه لزوماً این گونه افراد می توانند دختر و یا زن نباشند و اشخاص دیگری را برای این كار اجیر كرده باشند. با این مقدمه می پردازم به اصل ماجرا.

شب بیست و یك به بیست و دو آذر ماه 1352 بود. شبی بسیار سرد و برفی و یخی و طبق معمول فریدون در معیت من و دونفر دیگر از خانه اش در امیرآباد راهی كاباره باكارا در طبقه زیرین سینما آتلانتیك (آفریقا فعلی) شدیم. ساعت 21:00 بود اركستر فریدون طبق قرارداد از ساعت 20:00 مشغول نواختن موزیك ملایم برای كسانی بود كه زودتر به كاباره می آمدند، حالا یا برای شنیدن موزیك زنده و یا رقص و یا اینكه اغلب می خواستند از ابتدای شروع برنامه آنرا ببینند. فریدون بعد از تعویض لباس در اتاق مخصوص كه همزمان گروه رقصندگان اسپانیایی هم بی محابا مشغول تعویض لباس و آرایش و غیره در آنجا بودند به روی سن آمد و ضمن خوش آمد گویی به حضار طبق معمول برنامه را با ترانه ای از خودش به نام "در را باز نمی كنم" شروع كرد كه مسئول نور هم سنگ تمام گذاشت.

درست در وسط سالن میز سی و دو نفره ای را كه ابتدای آن لبه سن بود به طرز بسیار با شكوهی چیده و آماده كرده بودند. ما معمولاً شاهد چنین اتفاقی در بعضی از شب ها بودیم كه با دیدن آن می دانستیم كه امشب یا هنرمند دیگری خواهد آمد یا شخص یا اشخاص خاصی. ولی آنشب میز مورد نظر را بسیار مجلل تر از همیشه تزئین كرده بودند و ما فهمیدیم كه باید میهمانان عالی قدری در شرف آمدن باشند.

ساعت 21:30 بود كه چند نفر آقا آمدند و میز را وارسی نمودند و نگاهی به اطراف انداختند و رفتند و بعد از چند دقیقه خانم م. ا. به اتفاق شوهرشان و سی نفر دیگر وارد شدند كه از نوع لباس هایشان و جواهراتشان معلوم بود كه بسیار گرانقیمت هستند. من در همان وحله اول این خانم را شناختم زیرا هم از نظر زیبایی و هم از نظر تمول بسیار در جرائد نام ایشان برده می شد. لباس ما كسی دكولته بسیار شیكی پوشیده بود كه همراه با تلألو  جواهرات زیبایی ایشان را در حد زایدالوصفی افزایش داده بود. برای آنشب صاحب كاباره مرحوم آقای محمد كریم ارباب سفارش بسیاری به مدیر كاباره نموده بود كه علاوه بر پذیرایی بی نقص قرار بود هیچگونه هزینه ای هم از آنها دریافت نشود. حتی به خود فریدون هم تلفنی اهمیت میهمانان آن شب خاطر نشان شده بود. خانم م. ا. اولین و بهترین صندلی كه چسبیده به سن بود را انتخاب نموده و نشسته بودند.

از بدو ورود این میهمانان عالی قدر تا این لحظه همان گروه اسپانیایی مشغول رقص و آواز بودند كه تعدادشان به ده نفر می رسید و برنامه بسیار با شكوهی بود. با تمام شدن برنامه آنها و قبل از اینكه صحنه را ترك كنند فریدون آمد و بزبان اسپانیایی از آنها تشكر كرد. یكی از آن خانم ها كه مدیر گروه بود فریدون را سفت و سخت بوسید و رفت و همانطور كه عادت فریدون بود لبخندی كه نمی شد فهمید از آن بوسه رضایت داشته است یا نه بر لبانش نقش بست. فریدون طبق رسم آن زمانها از خانم م. ا. و شوهرش كه روبرویش نشسته بود و خانواده ایشان  برای حضور در آنجا تشكر كرد و از خانم شهره تقاضا كرد كه بروی سن بیاید. شهره آمد و فریدون برای خشك كردن عرق روی صورتش (فریدون خیلی عرق می كرد مخصوصاً تحت تابش نور نورافكن ها) به همان اتاق رختكن رفت كه من هم رفتم و دیدم اینبار گروه رقص اسپانیایی دارند لباس های خودشان را در میآورند تا لباس های معمولی خود را بپوشند و بروند.


بعد از اتمام برنامه 45 دقیقه ای شهره فریدون مجدداً آمد و مشغول صحبت بود كه گارسون مخصوص سن كه سراپا سفید پوشیده بود یادداشتی را به دست او داد. خانم م. ا. ضمن تقاضای ده شامپاین برای فریدون (كاباره برو های آن زمان می دانند كه سفارش شامپاین برای هر هنرمندی به معنی این نبود كه همه ده بطر شامپاین را بدهند به آن هنر مند. فقط به تعداد سفارش در گیلاس های مخصوص در یك سینی بسیار شیك كمی شامپاین می بردند روی سن و هنرمند مربوطه ضمن گفتن نام سفارش دهنده از ایشان تشكر می كرد. ضمناً هزینه هر شامپاین برای سفارش دهنده یك هزار تومان بود كه نهصد تومان آن برای هنرمند مربوطه و یكصد تومان آن هم برای كاباره منظور می شد) خواستار اجرای ترانه معروف "چرا هیچكس نمی خواد حرفامو باور بكنه" شد.

فریدون هم به اركستر دستور آمادگی برای اجرای آن را داد. هنوز دو دقیقه از شروع اجرای آن نگذشته بود، آن خانم كه حالا می شد گفت نیمه مست بود بلند شد و از پله های كنار سن بالا رفت و دست هایش را انداخت دور گردن فریدون و او را از لب بوسید. این بوسه به قدری طولانی بود كه اركستر بناچار شروع به آكورد گرفتن كرد. وقتی فریدون به سختی ولی مؤدبانه خود را از دست این خانم رها كرد مابقی ترانه را خواند و آن خانم هم برگشت روی صندلی اش. حالا نوبت رقص خانم جمیله بود كه 45 دقیقه به طول انجامید و مجدداً فریدون آمد تا كمی جوك تعریف كند كه ناگهان آن خانم با صدای بلند فریاد كشید: فریدون دوسسست دااارم، كه فریدون هم به ناچار گفت مرسی عزیزم، شب خوبی داشته باشی، بهت خوش می گذره؟ كه آن خانم جواب داد بعععله. فریدون داشت درباره برنامه بعدی توضیحاتی می داد كه آن خانم فریدون را سر میزشان دعوت كرد (این عمل طبق قوانین آنزمان ده هزار تومان برای سفارش دهند هزینه داشت. معادل نصف قیمت یك پیكان) فریدون هم رفت و كنار ایشان نشست و ...

فریدون به سه دلیل نمی توانست این تقاضا را رد كند اول اینكه جزء قراردادش بود كه باید دعوت  میهمانان را قبول می كرد زیرا سود آن برای كاباره هم بود و دوم اینكه اگر قبول نمی كرد آن خانم وضعش بدتر می شد و بلند تر فریاد می كشید و سوم اینكه همه آن خانم را می شناختند كه قدرت آنرا داشت كه همه كاباره را یك جا بخرد و یا آن را با یك سفارش تعطیل كند. از همه مهمتر معلوم بود كه عاشق است و قصد خودنمایی یا هر چیز دیگری را ندارد. ولی او هر چه بود و هر احساسی كه داشت و به هر چه كه می اندیشید و در آروزیش، یك زن شوهر دار بود.

در فاصله ای كه فریدون مشغول اجرای برنامه بود و من طبق معمول نزدیك راهرو منتهی به پله ها و درب خروجی ایستاده بودم، ناگهان شوهر بسیار كوتاه آن زن كه هیچ تناسبی و هیچ سنخیتی با او نداشت را دیدم كه رفته نزدیك تلفنی كه در گوشه بالكن  نزدیك بار قرار داشت و دارد با عصبانیت صحبت می كند. من بدون اینكه او بفهمد از پشت نزدیكش شدم و دیدم می گوید "این زن ابروی مرا برده به غلام و بچه ها بگو بیایند و روی فرخزاد را كم كنند". او آنقدر عصبانی بود كه نه متوجه آمدن من شد و نه رفتن من. بلافاصله نزد فریدون كه هنوز در صندلی پهلوی آن خانم نشسته بود رفتم و مطلبی را كه شنیده بودم در گوشی به او منتقل كردم. فریدون بلافاصله بلند شد و از آن خانم عذر خواست و آمد در گوشه ای پرسید: بگو ببینم دقیقاً چی شنیدی؟ و من همه را باو گفتم ولی عكس العمل خاصی نشان نداد.

زمان به آهستگی می گذشت و ما هر لحظه منتظر بروز اتفاقی بودیم. ولی گویا همه چیز آرام بود. ساعت سه بامداد را نشان می داد كه مهتابی ها روشن شدند و همه ظرف چند دقیقه كاباره را ترك كردند. انگار نه انگار كه تا چند دقیق قبل اینجا پائین و بالا متجاوز از دویست نفر نشسته بودند. من به فریدون گفتم اجازه بده تلفن كنیم كلانتری دو نفر بفرستند. گفت خیالت راحت باشد ولی برو ببین بیرون خبری نباشد. رفتم بالا. داخل پیاده رو برف به تندی می بارید و هوا بسیار سرد بود. چهار اطراف را نگاه كردم كسی نبود. بنز دویست و هشتاد سفید رنگ فریدون درست كنار درب كاباره در ابتدای كوچه پارك شده بود. من و دو نفر دیگر كه مواظب فریدون بودیم او را در میان گرفتیم و آمدیم بیرون. هنوز نزدیك ماشین نرسیده بودیم كه ناگهان چهار نفر از پشت درخت و پشت ماشینی كه در كنار خیابان پارك بود و از تو رفتگی مغازه ای در آنطرف كوچه  و از جوب بیرون آمدند. عباس یك از محافظین به محض دریافت اولین مشت بی هوا نقش زمین شد.

علی محافظ دوم توانسته بود دو نفر از مهاجمین را سرگرم كند و من هم پشت به فریدون و رو به دو مهاجم دیگر داشتم حداكثر تلاشم را می كردم كه آنها به فریدون نزدیك نشوند. در این اثنا دو عامل به من كمك كرد یكی اینكه پای یكی از آنها روی برف سر خورد و بد جوری به زمین افتاد، گویا مچ پایش در رفت و عامل دوم اینكه دومی یك دستش بند بود و با یك دست حمله می كرد به این معنی كه شیشه ای در دستش بود كه ظاهرش شیشه ودكا بود ولی من دانستم كه كسی با شیشه ودكا برای دعوا نمی آید و آن شیشه محتوی اسید است. تمام توجه من به آن دست طرف بود كه شیشه را نگه داشته بود و لذا با یك ضربه پا به كتفش آن شیشه به زمین افتاد و شكست و دود بد بویی از میان برفها بلند شد. در این میان فقط یك لحظه وقت داشتم تا فریدون را داخل ماشین بیندازم و به او بگویم "تو برو" و  این دو كلمه را آنقدر از ته گلو و با تمام قوا فریاد زدم كه تا مدت ها گلویم درد می كرد. فریدون سوار شد و براحتی رفت زیرا عصر زنجیر چرخ ها را بسته بودیم. علی هم حالا دیگر توانش در حال اتمام بود و داشت مغلوب آن دو نفر می شد و آن سومی هم بلند شده  و داشت به طرف من می آمد. من دانستم كه مقاومت دیگر فایده ای ندارد و با لیز بودن زمین امكان فرار هم وجود ندارد، پس خود را آماده بدترین ضربه ها كردم و همینطور هم شد. تا ده دقیقه یا بیشتر علی و من كتك خوردیم.

علی هم به گوشه ای افتاد و بی هوش شد. من هم خم شده بودم روی زمین  و فقط می توانستم از چشم هایم محافظت كنم و بس.

ناگهان خوشبختانه از دور صدای سوت گشت های شهربانی (پاسبان ها) را شنیدم. آن سه نفر چهارمی كه پایش را گرفته بود را بلند كردند و سوار یكی از دو  موتوری كه پشت دو ماشین پارك كرده بودند نمودند و فرار كردند. وقتی دوپاسبان به ما رسیدند پرسیدند می خواهید بی سیم بزنیم آمبولانس بیاید؟ گفتیم نه خوبیم. باز پرسیدند می خواهید برویم كلانتری شكایت كنید؟ گفتم نه شكایت نداریم. علی گفت چرا من دارم. به او اشاره كردم كه بگوید نه و گفت نه شكایت ندارم و فقط برایم یك تاكسی بگیرید. اولین تاكسی را متوقف كردند و علی رفت. من هم گفتم خانه امان نزدیك است و رفتم داخل كوچه. خدا می داند تا انتهای دیگر كوچه كه به خیابان كاخ شمالی می خورد را با چه حالی طی كردم. زیرا دهانم پر از خون بود و هر قدر كه آن را از دهانم خارج می كردم بلافاصله جایش پر می شد من نمی دانستم آن همه خون از كجا می آید.

آن زمان ها شب های طهران مثل حالا نبود و بندرت ماشینی تردد می كرد. اولین تاكسی نگه داشت ولی تا مرا دید گفت ماشینم  كثیف می شود و رفت. ماشین بعدی یك سواری بود و مردی مسن كه مرا با محبت سوار كرد. گفتم ببخشید ماشینتان خونی شد. فردا خودم آنرا خواهم شست. گفت فدای سرت پسرم. كجا میری؟ گفتم امیرآباد روبروی پمپ بنزین و مرا رساند و در خیابان اصلی پیاده شدم زیرا نمی خواستم آدرس خانه را بداند. همه این ملاحظه كاری ها و شكایت نكردن و غیره به خاطر درز نكردن موضوع به جرائد بود كه هنگامه ای بر پا می كردند.

دیدم چراغ خانه روشن است، پس زنگ زدم فریدون فوراً از طبقه سوم به پائین آمد و مرا بالا برد و بخاطر اینكه فرش و زمین خونی نشود مستقیماً به حمام رفتم كه تا مدتی آبی كه از من به كف وان می ریخت قرمز رنگ بود. من در آن پیكار دو دنده ام شكست كه هنوز هم بعد از گذشت سی و شش سال درد می كنند. استخوان انگشت كوچك دست راستم هم شكست كه همانطور كج جوش خورد.  گوشه چپ لبم پاره شد و دست راستم هم تا دو سه هفته ای بالا نمی آمد و چند كبودی و جراحت دیگر.

فریدون فوراً سید خانم خدمتكارش را صدا زد و با كمك او زخم هایم را بست و چای خوردیم و بقیه ماجرا  از آنجایی كه فریدون رفته بود را برایش تعریف كردم. بعد هم با پای چپ لنگ لنگان بلند شدم تا بروم در اتاق بخوابم كه فریدون گفت "تو و علی و عباس امشب جون مرا نجات دادید زیرا با صورت اسید خورده من می مردم" گفتم كاری نكردم و بخیر گذشت و ... نگذاشت حرفم را تمام كنم و گفت جبران می كنم.

فردای آن روز برای من یك موتور سوزوكی 1000 مشكی خرید به قیمت 23900 تومان و آن زمانی بود كه یك دستگاه پیكان نو 21140 تومان بود. آن موتور سی سال است كه اجازه تردد ندارد ولی من به یاد آن شب و به یاد آن دوران طلایی و به خاطر اینكه بارها فریدون را در مواقعی كه دیرش شده بود و هوا هم خوب بود با آن به مقصد رسانیده بودم نگه داشته ام ولی افسوس كه دیگر نه تركی دارد و نه سواری و نه شوقی برای رفتن و نه مقصدی كه همه در آن شاد باشند و در انتظار فریدون فرخزاد كه بیاید و همه را شاد كند. ولی او هم مثل من پر است از خاطرات. خاطراتی كه فقط با مرگ از بین می روند و اكنون من آنها را با شما عزیزان شریك می شوم. تا قسمت بعد همه شما عزیزان را به پناه یزدان پاك می سپارم كه تا ابد نگهبان ایران و ایرانی خواهد بود.


برچسب‌ها: فریدون فرخزاد
+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 11:29 |
قست دهم:برگشت موج
 
 از آنجایی كه هیچ هنرمندی همیشه در اوج نمی ماند، سرگذشت پر پیچ و تاب و پر فراز و نشیب فریدون هم همانند زندگی بسیاری از كسانی كه در عالم هنر به شهرتی و مرتبه ای و جایگاه رفیعی رسیده اند یك نقطه اوج داشت كه برای خودش و دوستدارانش بالاترین بود و از آن به بعد ناگزیر بایستی راه سراشیبی اجباری را طی می نمود. در عرصه هنر و بالاخص آن دسته كه بیشتر با چهره هنرمندان سر و كار دارند مثل سینما، تلویزیون و تئاتر بسیار شاهد كسانی بوده ایم كه از دست دادن زیبایی و كاهش شهرت و در یك كلام پائین آمدن از صحنه و آن را به دیگری واگذار نمودن چقدر سخت و دشوار بوده است. هر چند كه در مورد فریدون فرخزاد هرگز صحنه هنر ایران  كه او را تا بدین جا رسانیده بود به شخص دیگری واگذار نشد یا به عبارتی هرگز كسی مثل او پدید نیامد تا بتواند جای او را بگیرد و این مزیتی و واقعیتی است كه برای هنرمندان زیادی اتفاق نمی افتد.

نقطه اوج شهرت فریدون هم همان سال 1352 بود سالی كه همسری چون ترانه را داشت، تلویزیون را داشت، رادیو را داشت، در یكی از سه كاباره ممتاز طهران "كاباره باكارا" برنامه شش ساعته داشت، بالاترین دستمزد برای شركت در عروسی ها و مراسم را داشت كه گاه به یك صد هزار تومان برای یك شب می رسید، شركت در بعضی ضیافت های دربار را داشت، اجرای برنامه های انتخاب دختر شایسته كشور را داشت، با بیشتر وزرا و مخصوصاً نخست وزیر دوستی نزدیك داشت، هر روز صفی از دخترانی كه می خواستند او را ببیند را در پیاده رو خانه اش داشت، دعوت های ماهیانه بیمارستان كودكان عقب افتاده ذهنی و جسمی را داشت، اردوی تربیتی رامسر را داشت، برنامه هنر برای مردم را كه هر چهارشنبه برای مردم بی بضاعت جنوب شهر به طور رایگان اجرا می شد را داشت، دوستی اكثر خوانندگان و هنرپیشه های مطرح و شعرا و غیره را كه برای شركت در برنامه های او ابراز تمایل زیادی می كردند را داشت و خلاصه مشهورترین و پولساز ترین هنرمند كشور در سال 1352 بود. ولی در دنیای هنر بسیار نادر و انگشت شمار بوده اند كسانی كه از ابتدا تا انتها توانسته باشند در اوج باقی بمانند.

صمیمانه برایتان بگویم برای فریدون دشوارترین مراحل زندگی تحمل دو مورد بود. اول تحمل پیری بر آن رخ بی نقص و خمیدگی بر آن قامت بلند و دوم از دست دادن صحنه. فریدون داشت صحنه هایش را یكی بعد از دیگری و به تدریج و به آرامی از دست می داد و هیچكس بهتر از خود او این مطلب را نمی دانست ولی همان طور كه قبلاً عرض كردم به جز خود او كاری از دست هیچكس دیگر برای جلوگیری از سقوط و یا حداقل كاهش سرعت آن بر نمی آمد. كاری را كه او در سال 1348 شروع كرده بود كاری نوین و بی رقیب بود و لذا او تنها یكه تاز میدان هنری در آن بود ولی حالا بعد از گذشت چهار سال و نیم عوامل متعددی در جهت مخالف پدید آمده بودند.

علت های این برگشت موج از این قرار بودند: حالا فریدون پا به سن سی و هفت سالگی گذاشته بود و در همین حال جوانتر ها مجوز گرفته و اقدام به تهیه و اجرای انواع شوهای تلویزیونی نموده بودند كه حالا دیگر نسل 14 تا 20 ساله ها كه خیلی هم زیاد بودند بیشتر به آنها تمایل نشان می دادند. البته فریدون با شروع شو جدید سلام همسایه ها و سپس بزرگترین نمایش هفته به قول امروزی ها جلو ریزش هوادارانش را تا حد زیادی گرفت. باز با استفاده از چهره های جوانتر سعی نمود مخاطبین خودش را حفظ كند ولی به قول نادر نادرپور "سودی ندهد ستیزه با تقدیر" عامل دوم رشد و نمو قارچ گونه دشمنانش بود زیرا او زبان تیزی داشت كه بی محابا حقایق را و یا هر چه را كه می خواست بیان می كرد (درگیری لفظی او با گوگوش و یا بهتر بگویم گوگوش با او را همه می دانستند). از طرفی  همان ها كه از اولین رقص او در تلویزیون و... كینه او را بدل گرفته و برای چهار سال تمام این كینه ها را در سینه انبار كرده و یارای مقابله حتی با اهل خانه خود برای جلوگیری از تماشای برنامه های او را نداشتند حالا دست در دست مذهبیون اینجا و آنجا نغمه و ساز مخالف كوك می كردند. سوم وجود دشمنانی در مجموعه دوائر ذیربط دولتی بودند. من جمله همان خانم با نفوذی كه فریدون به عشق آتشین او جلو همه با عبارت "برو به شوهر و بچه هایت برس" پاسخ منفی داده بود و وای از روزی كه مردی دست رد بر سینه زنی عاشق بزند كه باید منتظر عواقب و طبعات سخت آن باشد. چهارم مساعد بودن زمان و اوضاع برای هنرمندان رقیب دیگر بود كه سعی و تلاش می كردند او را كنار زده و صحنه هنر كشور را از آن خود كنند، مثلاً آقایی كه تازه از آمریكا آمده بود و حتی صحبت كردن به زبان فارسی برایش مشكل بود از طریقی كه همه می دانستند و راه صحیح و دوستانه ای هم نبود از مجرایی امنیتی مجوز اجرای شو گرفت و درست همزمان با ساعت پخش سلام همسایه ها در شبكه یك سراسری او در كانال دو برنامه خودش را گنجاند. پنجم شوهر خانمی بود كه به خاطر فریدون با او متاركه كرده بود و در دفتر یك از اعضاء خانواده سلطنتی كار می كرد و دائم در جلسات مختلف زمزمه شیطانی خود را زیر گوش مدیر عامل سازمان رادیو تلویزیون ملی ایران و دیگر دست اندر كاران مبنی بر اخراج دوباره فریدون می خواند. ششم منع فریدون از اجرای برنامه های مخصوص ششم بهمن (سالروز انقلاب سفید شاه و مردم) به بهانه ای واهی بود كه ریشه در سعایت و لمازی بدگویان و دورویان داشت و چند علت دیگر كه چون مربوط به اشخاص حقیقی می شوند از ذكر آن ها خود داری می كنم.


در چنین شرایط دشواری بود كه فریدون با تمام توان و حداكثر وقتی كه داشت یعنی بیست و چهار ساعت در شبانه روز به دنبال جلوگیری از غرق كشتی بود كه خود با تار و پود وجودش آن را ساخته و به آب انداخته و شاهد نبرد آن با امواج خروشان و بی انتهای دریا بود، ولی حالا به چشم خود می دید كه دارد به گل می نشیند كه تا ابد راكد و ساكن و زمین گیر شود.

شبی از شب های زمستان سال 1353 هم برایش خبر آوردند كه جمعه بعد آخرین برنامه "جمعه بازار" خواهد بود كه در رادیو اجرا خواهد كرد بدون ذكر دلیل و یا منبع پیغام! فریدون طعم تلخ شكست را یك بار در سینما با عدم موفقیت "دل های بی آرام" كه قبلاً شرح آن را داده ام چشیده بود و می دانست خصوصاً برای آدمی مثل او چقدر سخت است. بنابراین تصمیم گرفت تلاش كند تا حتی الامكان زمان آن را به تعویق بیندازد و از شدت آن بكاهد. برای این كار فردای آن روز به دفتر آقای مهندس قطبی رفتیم و دیدیم همان خانم منشی كه چهار سال و اندی قبل برای اولین بار و زمانی كه فریدون گمنام بود او را به دفتر مدیر عامل راهنمایی كرده بود و تقریباً در همه برنامه های فریدون جزء حضار بود هنوز هم آنجاست و با دیدن فریدون از پشت میزش بلند شد و آمد با فریدون دست داد و بعد از مدتی كه با هم حرف می زدند و من و دیگرانی كه در آنجا بودیم نمی شنیدیم چه می گویند او را به دفتر آقای قطبی راهنمایی كرد.


برچسب‌ها: فریدون فرخزاد
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 11:24 |

م.صدر - قسمت نهم :دومين و آخرين ازدواج

  پنجشنبه چهارم بهمن ماه  هزار و سیصد و پنجاه و دو مراسم عقد و ازدواجی در باشگاه افسران طهران برگزار شد كه نه قبل و نه بعد از آن چنین مراسمی نه تنها در آن باشگاه بلكه در هیچ كجای دیگری در كشور برگزار نشده بود.  این مراسم از چند جهت در نوع خود بی همتا بود و این باشگاه كه كلنگ آن در سال 1304 هجری خورشیدی بدست رضا شاه برای برگزاری انواع مراسم مخصوص پرسنل ارتش شاهنشاهی زده شده و چهار سال بعد رسماً بدست خود ایشان افتتاح شده بود چنین مراسم بی نظیری را تا بحال بخود ندیده بود. بی نظیر از چند جهت، اول تجمع اكثر هنرمندان مشهور كشور در زمینه های مختلف در زیر یك سقف از نظر تعداد و تنوع رشته هنری. دوم این اولین باری بود كه در این باشگاه مراسم ازدواجی برای یك غیر نظامی بر پا می شد. سوم مدت زمان مراسم كه از ساعت سه بعد از ظهر تا شش بامداد روز بعد ادامه داشت. چهارم تعدد خبرنگاران و عكاسان از مطبوعات. پنجم جذابیت داماد و زیبایی عروس كه چشم هر بیننده ای را مفتون و خیره می ساخت. ششم اختلاف سن داماد و عروس كه به بیست و یك سال می رسید زیرا فریدون در آن زمان سی و هفت سال و عروس خانم شانزده سال داشت. هر چند كه فریدون بیست و هشت ساله به نظر می رسید و دست آخر اینكه هیچ كس فكر نمی كرد این ازدواج با این شكوه و عظمت و با این حجم از تبلیغات گسترده و با این همه عشق آتشین فقط هفت ماه و ده روز به طول خواهد انجامید!

علاوه بر مادر، پدر، خواهران و برادران فریدون و خانواده محترم عروس، برخی از نامدارانی كه در این مراسم شركت كرده بودند عبارت بودند از خانم ها ایرن، هایده، مهستی، حمیرا، نسرین، گیتی، نلی، شهره و شهرام، ژاله سام  و ... آقایان گلپایگانی، مسعودی، سلی، بهمن یار  و ده ها هنر مند دیگر كه اگر بخواهم اسامی همه آنها را بیاورم باید در یك جمله بنویسم تقریباً هفتاد درصد از كل هنرمندان مطرح آن زمان.


از آنجایی كه اركستر خود فریدون در جایگاه مخصوص حضور داشت لذا طبق برنامه ریزی قبلی از هر كدام از خوانندگان حاضر در مراسم موزیكی می نواخت و آن خواننده با شنیدن آهنگ خود به پشت میكروفون می آمد و یا قطعه ای كوتاه از همان ملودی خودش را می خواند و یا به عروس و داماد تبریك می گفت و یا به طنز خدا حافظی از عالم تجرد و زندگی فقط با یك زن را به فریدون خاطر نشان می كرد، البته خیلی مختصر و كوتاه تا نوبت به همه برسد و اگر هنرمندی كه می خواست تبریك بگوید خواننده نبود اركستر همزمان ملودی ترانه مبارك بادای معروف عروسی را به صورت آكورد و با ریتم آرام و با صدای آهسته می نواخت. این اولین باری بود كه در مراسمی خود فریدون فقط شنونده بود و از میكروفون جدا و هر كه هر چه می خواست با شوخی و خنده به او می گفت بدون اینكه فریدون بتواند جواب او را بدهد. دیدن و شنیدن اینكه هر هنرمندی از چه زاویه ای تبریك خود را می خواد بگوید برای همه و بیشتر از همه برای خبرنگاران اهمیت داشت زیرا همه می دانستند این خبرها تا ماه ها سر تیتر مطبوعات خواهند بود.

پرسنل مخصوص پذیرایی باشگاه كه همه در كار خود خبره و برخی از آنها دوره میهمانداری رسمی را در فرانسه دیده و همه اسموكینگ پوشیده بودند، به طور مداوم و مستمر سینی هایی كه بیش از بیست نوع گیلاس های مشروبات مختلف در آنها بود را سرو می كردند. میز انواع خوردنی ها و تنقلات و میوه جات و شیرینی جات و غیره به طول 30 متر در سالن مجاور قرار داشت و میز شام كه باز در سالنی دیگر بود در حال تكمیل شدن بود. كارت های عروسی به گونه ای تهیه شده بود كه عكسی از فریدون در سمت راست و عكسی از عروس در سمت چپ آن بگونه ای انداخته شده بود كه دست راست خود را به علامت دعوت دراز كرده بودند، انگار با دستشان دارند میهمان را به طرف خود و به جشن دعوت می كنند.


برچسب‌ها: فریدون فرخزاد
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در پنجشنبه سوم فروردین 1391 و ساعت 12:32 |

ترانه ای از فریدون فرخزاد عزیزم  تقدیم به تمام دوستانم

http://ax.behmusic125.in/uploads/13310582081.jpg

ترانه ای از فریدون فرخزاد، ترانه که هر سال نزدیک عید در وبلاگم میکذارم، ترانه ای که هم شادی دارد و هم غم، من بی نهایت این ترانه را دوست میدارم ، مخصوصا جای که میگوید

مگه میشه گفت که دل شکسته سال نو نداره

آهنگسازی و متن ترانه از خود فریدون عزیز است

http://arashyahyapour.persiangig.com/image/ff%20(51).jpg

دانلود


برچسب‌ها: فریدون فرخزاد
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ارسلان حسینی در چهارشنبه دوم فروردین 1391 و ساعت 20:41 |